با خودم كلنجار مي رفتم. اتاق در تاريكي مرده بود، و من در اتاق.
پرده را كشيدم تا شاهد پرت شدن شيئي كه حالا كف اسفالت افتاده، نباشم.
آمبولانس آژير كشان دور مي شد و حواسم به چراغ هاي خيابان بود كه مثل گربه اي دم تيز كرده، با چشاي برق انداخته، به من زل زده اند.
حالا چند تايي بود ؟
حاليم نشد. بيش تر از سياهي. بزار توي ذهنم بشمارم. يكي، دو تا …  
بيش تر از دل تاريكي بيرون آمدم. مي خواستم حواسم را در بياورم همه جا سياه بود. سياه.
پرده را كشيدم، آمبولانس آژير كشان دور مي شد. سه …
راننده يك نخ سيگار كنج لب گذاشت. چهار …
از سمت راست حركت كنيد. پنج …
كتم را كول كردم و با يكي شبيه ، شش …
تازه از چراغ قرمز رد شديم. هفت …
حواسم را به سرعت گير قرض داده بودم. هشت …
پارگينك ممنوع! نه …
از روي تخت بر خاستم! ده …
آقا ولم كنيد! من كه مريض نيستم!! ...

/ 5 نظر / 17 بازدید
طلوع

داستانک رو هم خوندم.اما نظری در موردش ندارم!

امير شهيدی‌فر

يکيش کم بود که حواس سرعت‌گير به من پرت شد و گير داد به آمبولانس... يازده... دانستانهاتان مهجور مانده‌اند انگار...

ممدتپپون

گل پسر؛ تو كيني!!!!!!!!! در اين پست مي خوانيد: 1 ـ سخن نخست (مديريت وبلاگ) 2 ـ صفحه اخبار (رپوتچي) 3 ـ حكايت به ما چه مربوط (بقلم ممد آقا) 4 ـ ترانه منم ميام به ساري (فدي خر كن) 5 ـ غزل پاس سگ (شعبون گو) مدیریت وبلاگ

نیره نورالهدی

سلام[گل]من وب سایت داستانی خوب شما رو در لیست پیوندهای داستانیم می نویسم.شما هم بنویسید.سپاس[گل]