باران دفترم را گشود. چند قطره اشک روی صفحه ی سپید ریخت.
روی هر قطره اشک ـ پای صفحه ی سپید ـ
چشم هام تا مدت ها خیره ماند!
دیگه چی می شه نوشت؟!
هیچی


/ 16 نظر / 28 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مصطفی مردانی

برای دیر به روز کردنم حرف¬های جالبی دارم. به روزم با .... عقرب روي راه آهن انديمشک!!! 1-خبرهاي کوتاه 2-گزارش جشنواره داستانهاي کوتاه اس ام اسي انديمشک. 3-داستان.

مهدی رضائی

سلام آقای بذر افشان. از وبلاگ زیباو فعالتان لذت بردم. از اینکه به انجمن داستانی چوک سر زدید ممنونم. دوستدار همکاری با افراد با تجربه ای مانند شما هستیم. می توانید داستان های خود را جهت نقد برای انجمن ما بفرستید. اگر تمایل داشتید ما را به نام انجمن داستانی چوک لینک کنید و کامنت بگذارید که شما را با چه اسمی لینک کنیم. شما هم که شهرستانی هستید می توانید مثل دیگر دوستان شهرستانی ما عضو مجازی انجمن باشید منتظر همکاری شما دوست گرامی می باشید. مهدی رضایئ - دبیر انجمن داستانی چوک

مهدی رضائی

آقای بذر افشان سپاسگذار از پاسخ جنابعالی شما هم به لینک ما پیوستید با تشکر

نیره نورالهدی

...همان قطره های اشک که تمام صفحه کاغذ را پر کرده بود داستانی کامل دارد برای خودش...باید پای درد دل باران مخاطب بنشیند تا داستان زندگی اش را بفهمد. داستانی عمیق بود.ممنون[گل]

اعظم امیری

از نوشتنتان لذت بردم خوشحال می شوم دست نوشته هایم را بخوانید.

سارینا

وقتی کلمات دیگه یارای بیان احساس یه روح عاشق رو نداشته باشند همه کلمات به یک سکوت خیره کننده ختم میشوند . .سکوتی باشکوه که توش یک جمله با ضرباهنگ تپش قلبت پیوسته تکرار میشه ...

رضا ناظریان

اشک خود گویای همه چیز بود. نوشتن همه چیز رو خراب می کرد.