دو تا ماهی

 

 

خیلی از اون زمون ها گذشته. آخرین بار ـ آره؛ آخرین باری ـ که تو را دیدم، چند سال پیشترک ... توی زمستونی که حتا برف هم حوصله ی باریدن نداشت. آمد. آمد کرکره ی مغازه ی پدر (که ماهی ها از بس تکان نخوردن خشک شده بودن) را پائین کشید. کر کر کر ...

کتاب مدرسه را همینطور محکم زیر بغل ریخته بود. از خط عابر پیاده - تازه - رد شده نشده صدای ترمز ماشین تمام خیابان را قرمز کرد. با سر و تنی زخمی و خون آلود بلند شد که به ناظم مدرسه نشون بده.

آره آقا! اینه عاقبت درس خوندن.

ناظم مدرسه که وضع نابسامان تو را دید فکرکرد واسه دعوا و کتک کاری ... بچه ها این ریختی کردنت. تا جا داشت با ترکه افتاد به جان نقاطی که خون چکه چکه نمی چکید و می چکید!

اون وقت یادمه کتاب مدرسه را همینطور محکم زیر بغل ریخته بودی، و ظرف غذا را یکنفر (نمی دونم کی ...) به دستت داد. سمت مغازه ... دوان دوان می رفتی و اصلن پشت سرت را هم نگاه نکردی تا مرا که مثل یه سایه در تعقیبت بودم را ببینی.

کتاب مدرسه را همینطور محکم زیر بغل ریخته بود، و ظرف غذا را یکنفر(آخرم معلوم نشد کی ... بود) به دستش داد. از خط عابر پیاده - تازه - رد شده نشده صدای ترمز ماشین تمام خیابان را قرمز کرد. با سر و تنی زخمی و خون آلود بلند شد به پدرش نشون بده.

آره بابا! اینه عاقبت ناهار خوردن.

پدرت که تو را خونین و مالین دید به هوای شیطنت و بچگی همچین سیلی آبداری زیر گوشت نواخت که عقب عقب افتادی روی طبق ماهی ها.

ماهی ها که ماه ها و هفته ها از بس تکان نخوردن خشک شده بودن. به محض پرت شدنت روی طبق ها ... ماهی ها از فرصت استفاده کرده بهت حمله ور شدن. در عرض چند دقیقه  - فقط چند دقیقه -  چنان تمیزت کردن که انگار اصلن اتفاقی نیفتاده است.

ولی مزه ی شور و بوی تند ماهی از سر و روی تو پائین می آمد. پائین می آمد و تو خوشحال بودی. خوشحال از این که دیگر ماهی شده ای - سرخ. و فکر می کردی برای نفس کشیدن هم شده بایست به سمت آب ((یعنی رود، یعنی دریا،)) رفت. اما خون بود. فقط خون ... از نقاطی که چکه چکه نمی چکید و می چکید. هنوز چکه چکه خون بود که از تمام وجودت می چکید و نمی چکید روی طبق ماهی ها...

ماهی ها که تا آن روز خون نریخته بودن که ببینند چقدر سرخ! به خیال این که آب است، آب ... دسته جمعی به آب زدن. در عرض چند دقیقه ـ فقط چند دقیقه ـ همه ی ماهی ها قرمز شدن. مثل خود تو، از بس که تکان نخوردی خشک شده بودی. خشک. توی زمستونی که خونت را چکه چکه می مکید و همینطور برف می بارید. برف.

و تو دیگر حال بلند شدن نداشتی. انگار که مثل ماهی ها خشکت زده باشد دیگر هرگز - حتا - تکان نخوری!

همینطور با خودت می رفتی. همینطور برای خودت می رفتی. دوان دوان رفتی و اصلن پشت سرت را هم نگاه نکردی تا مرا که مثل یه سایه در تعقیبت بودم را ببینی.

این که امسال چند سال از آن زمستون گذشته نمی دونم! اما همینقدر می دونم که اقوام و دوستان بر سر مزار جفت مان آمده ان، و برف که همینطور می بارد. شور! خشک! سرخ!

روی سنگ قبر نوشته شده: دو تا ماهی با سر و تنی خونین و مالین ... زخم یک ترکه، اثر یک سیلی، و صدای ترمز یک ماشین در این مکان خاک شده است. و برف که همبنطور می بارد. شور! خشک! سرخ!

 

 

 

 

 

/ 244 نظر / 47 بازدید
نمایش نظرات قبلی
متین نیرومند

سلام به دوست خوش اخلاقو ورزشکار و هنرمندم وبلاگ توپی داری قدرشو بدون وهمچنین قدر خودتو اگه وقت کردی به وبلاگ ما هم بیا مهمونی...خلاصه یه چایی دوره هم میزنیم یه نظری هم در مورد وبلاگم بده خوشحال میشم... بای تا های یا به زبانی شیوا بدرود تا درودی دیگر

امین موسی وند

ادبیات داستانی یا نمایشی؟ بین ماندن و رفتن نقددکترسیدمهدی موسوی منتظرحضورشما

مدیر سایت گفتار نیوز - مروی

با سلام و احترام حضور هنرمند ارجمند نویسنده گرامی جناب آقای رجب بذر افشان به اطلاع جنابعالی میرساند "گفتار نیوز" سایت خبری و اطلاع رسانی بخش فرهنگ آغاز به کار نموده است . در همین راستا آمادگی دارد مقاله و یادداشت های شما بزرگوار را که در باره مسائل فرهنگی تدوین نموده اید منتشر نماید . مجرای ارتباطی ما ؛ بخش "تماس" سایت با آدرس : http://www.goftarnews.com

فرج الله فيروزي تبار

سلام.به اولین کسی که خریدکند3سیمکارت رندهدیه داده می شود http://0112.persianblog.ir http://farajkhan.persianblog.ir

m

Oishi بزن روشن شی مژده به آن عزیزانی دنبال تنوع و تغییرات دلنشین هستند بهمن راحتی فقط کافیست یکبار نوشیدنی oishi را امتحان کنید از مارکت های معتبر و فروشگاههای زنجیره ای تهیه فرمائید تلفن دفتر پخش : 44264087-021 www.oishi.ir

طاهره صالح پور

زيبايي همه ي اعتقادش را در استکان چاي تو گمراه کرد با سلام و احترام دعوتتون ميکنم براي خواندن يک شعر.

بیژن

زیبایی افتاب به از بارش باران است.bam,persianblog.ir

مجید انصاری

سلام جناب اقای بذر افشان ممنون از اینکه داستانم را خواندیدو نظر ارزشمندتان را مشاهده کردم. داستان دو تا ماهی را خواندم و از قلم روان و سلیس جناب عالی لذت بردم ولی بسیار متاثر شدم. متاسفانه در جامعه ای زندگی می کنیم که ندانسته و نپرسیده ، قصاص قبل از جنایت می کنند. دلم پراست از اینهمه ناملایمات، از تنهائیهایی که در سایه حضور دیگران رنگ می بازندو خودشان را محو می کننداز... موفق باشید دوست گرامی . با افتخار لینک شدید[گل] با داستان گذر نامه به روزم یا حق

یگانه

ممنون از وب جالب و زیباتون خوش حال میشم ب من هم سری بزنیدواگه دوست داشتید لینک کنید وباز هم ممنون از وبلاگ خوبتون

مثل هیچکس

وقتی جهان از ریشه ی جهنم و آدم از عدم و سعی از ریشه های یاس می آید وقتی که یک تفاوت ساده در حرف کفتار را به کفتر تبدیل می کند باید به بی تفاوتی واژه ها و واژه های بی طرفی مثل نان دل بست نان را از هر طرف بخوانی نان است! وبلاگ بسیار زیبا و پر محتوایی دارید. خوشحال میشم به وب من هم سری بزنید. http://daryayiha.persianblog.ir