مچ ...

درگذشت نابهنگام شاعر تواناي تنكابن تيرداد نصري را به همه دوستان و جامعه ادبي تسليت عرض مي كنم ...

آستينم را بالا زدم عضلات پيچيده بيرون ريخت كه مچ دستم را مثل يك گردنه ي در حال پيچيدن روي ميز پهن كردم. پير مرد كه بنظر مي رسيد بيش تر منتظر ملك الموت است تا من. چين و چروك صورتش را كه خيس عرق شده بود، تكاني داد و با خونسردي آستينش را بالا زد، و آنطرف ميز ... روي صندلي ـ مقابلم ـ نشست.
نگاهي به من انداخت و نگاهي به كمر كش مچ دستم. با يك نگاه. در همان لحظه ي اول فهميد اين مچ با اين بازو و ماهيچه و عضلات بيرون ريخته تا به حال مچ خيلي ها را خابانده، و يا شكسته است، و هنوز هم حريف ميدان مي طلبد.
پير مرد كف دستش را با عرق پيشاني خيس كرد، و به آهستگي با نوك انگشتان با مچ دستم ور رفت. كمي بالا، كمي پائين، ديگر مچ دستم توي دست ضعيف و استخواني پير مرد قفل شده بود. انگار قصد داشت با ضربه كردنم در يك مبارزه ي نابرابر، انتقام مچ هاي فرو افتاده ي ديگران را از من بگيرد.
يك فشار ناگهاني، آه از نهادم بلند شد!                 
بلند شو جوون، الان مچ دست تو طوري مي بندم كه … - مبادا تكونش بدهي.
نه! مثل اين كه مي شد انتظار داشت از سنگ صدا در بيايد، و از من ابدا.
پير مرد رو به همراهانم؛ تا دو هفته تكونش ندهيد !!...

/ 9 نظر / 32 بازدید
منيژه رزاقي (قاصدک)

آن که دانست زبان بست و آن که می گفت ندانست چه غم آلوده شبی بود وآن مسافر که در آن ظلمت خاموش گذشت و بر انگیخت سگان را به صدای سم اسبش بر سنگ بی که یک دم به خیالش گذرد که فرود آید شب را گویی همه رویای تبی بود چه غم آلوده شبی بود

مصطفی مردانی

سلام. داستان جالبی بود. اما نفهمیدم چرا پیرمرد را به ملک الموت تشبیه کردی. موفق باشی. به من هم سری بزنید.

طلوع

شما از ادبيات مهاجرت چه می دانيد؟

طلوع

سلام آقای بذرافشان خوب و عزيز داستان رو خوندم.اين موجز نوشتن شما هم شاهکاری است.جدی می گم .جمع کردن پيام داستان در چند خط اينطور ماهرانه... اما گاهی چه خوبه آه از نهاد همه ی ما بلند بشه! آقای نصری رو هم کم می شناختم .چه می شود کرد يک روز می آئيم و يک روز هم بايد رفت.

طلوع

سلام آقای بذافشان عزيز کامنت شما رو تازه ديدم .گرچه مختصر! و البته مفيد بود.اون رو در جای خودش کپی کردم با اجازه!

پاتوق ادبی

پاتوق ادبی هر پنج شنبه با يک داستان به روز می شود اين هفته داستان نسرين سالاری را داريم و منتظر حضور شما دوست عزیز

مصطفی مردانی

سلام... اینجا داستان با ۳ تا داستان متفاوت به روز شد. و منتظر حضور و نقد شما ....

طلوع

سلام آقای بذرافشان عزيز قلم با داستان "نستالژی شاعرانه" به روز شد. منتظر نقد و نظر ارزشمند شما هستم.

جاده ابريشم

دوست عزيزم استاد بذر افشان را عشق است . . استاد تسليت مرا به جامعه هنری پذيرا باشيد . . استاد منتظر شمايم در کلبه خرابه خود . . درود