.

ساعت دو بود. نيكمتي زير سايه ي درخت نارنج پا روي پا انداخته و انتظار مي كشيد. بوي بهار نارنج تا آن سوي پارك پيچ مي خورد و بر مي گشت.
و خيابان از هر طرف، از صداي گام هاي خسته اي دور مي شد.
اتاق در تاريكي پنهان شده بود. تنها نور مات و گمرنگي از پنجره، روي ميزي كه در ضلع چپ اتاق قرار داشت، مي خزيد. يكي از صندلي ها را كنار زدم، نشستم! ته مانده ي فنجان قهوه ام را روي ميز ريخت. يك تكه از قهوه ي روي ميز را با انگشت برداشت. اثر انگشتش را مثل يك لكه ي خاكستري مايل به شيري، بر سطح قهوه اي سوخته ي ته مانده ي قهوه ي روي ميز جا گذاشت. چند بار انگشت بر لبه ي فنجان قهوه كشيد و خط هاي نا منظم پاك شده ي انگشتش كه ديگر به سفيدي مي زد را نشانم داد.
ساعت دو بود كه بوي بهار نارنج تا آن سوي اتاق پيچيد. يك نفر كه پا روي پا انداخته و انتظار مي كشيد از روي نيمكت بلند شد.
آفا كبريت داريد؟

/ 16 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
جاده ابريشم

اينجا چرا فقط پيغامهای منه ؟ من برای بار دوم آپ کردم و شما نيا مدين

محمد رضا كاظمي

آقای بذرافشان سلام ممنون از دعوتتون زيبا بود و خواندنی باتشکر

جاده ابریشم

بروزم با شعری ............................. زندگی ارزش این حرفهاراندارد ............................ لاشخوار لاشخوار لشخوار از کاخ تاریک ادبار سر بزنید

ابوالفضل حسنی

اقا کبریت د ارید ؟ تلیقش قشنگه ....دیگه چیزی نمیدانم ... پیروز باشی

مولوی

من مست و تو دیوانه ما را که برد خانــه صد بار تو را گفتم کم خور دو سه پیمانه در شهر یکی کس را هشیـــار نمی بینــم هر یک بتر از دیگر شوریــــده دیوانـــه سعی خواهد شد در پست های بعدی مطالب مهمی در مورد هگل شرق بیان شود سر بزنید

جاده ابريشم

او را بزنید ... این سر برای شکستن درد می کند ... بزنید ! من هم برای زدن حرفهایی دارم بروزم با دو شعر يکی از خودم و ديگری مهرداد فلاح سر بزنيد

مولوی

مولوی خطاب به خویش چنین سروده‌است: هوسی است در سر من که سر بشر ندارد من از این هوس چنانم که ز خود خبر ندارم دو هزار ملک بخشد شه عشق هر زمانی من از او به جز جمالش طلبی دگر نـــــدارم بروز شد

مولوی

به ما هم سر بزنيد با ادامه زندگی نامه مولانا بروز هستم

ليلا

سلام چه متن قشنگی نوشتيد دوست داشتيد به منم سر بزنيد موفق باشيد!