چيزي نگفتم. فقط صندوق پستي را يادداشت كردم. رفت. يعني مي رفت و مرا هم با خودش مي برد. نگاه كردم تا خوب دور شد. خوب كه دور شد ديگر چيزي نديدم. حتا خودم را كه تا صبح وقت داشتم. خيلي وقت بود. با يك اشاره، چراغ اتاق خاموش شد. و من در افكار خودم غرق.
يادم نيست شايد از خودم پرسيدم: اون دفعه چي نوشتم؟ خيلي هم فكر كردم. راستي چي نوشتم؟ اما نه! نمي دونم! سوال بعدي بلافاصله در ذهنم نقش بست. خب اين دفعه چي بنويسم؟ حالا كه شب براي نوشتن لخت شده يك مشت كلمه توي ذهنم جمع كردم كه آفتاب لب ايوان آمد. قلم را برداشتم و با عجله نوشتم: نوشته هام از خودم عاشق ترند!
وقتي سرم را بلندكردم ساعت نه بود كه زنگ خانه در آمد.
پستچي جواب نامه ام را آورده بود!

/ 14 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
منيژه رزاقی (قاصدک)

سلام استادم دارم خودم را ويرايش می کنم... آن هم با سنگسار!!!... بيا و ببين ... من ... فقط...! ويرايش عملی سنگسار!!!

طلوع

سلام آقای بذر افشان عزیز! ممنونم که سر زديد.شايد اين حالتی که شما می گيد نوعی خودسانسوری ناخوداگاه باشه و شايد هم چيز خاصی نباشه و حسی باشه که از بعضی شعرها بعضی کسان می گيرند. شاد باشيد!

منيژه رزاقي (قاصدک)

سلام استادم... ممنون از نظر ... بيشتر بايد در موردش باهم حرف بزنيم... هنوز مثل هميشه مثل (طولانی تر از سکوت) اول راهم...

تيردادنصری

خسته نباشی با دو کار ....به روزم ضمنن ....مدتهاست پيدايت نيست.......يک يا علی بگو ببينم .....تابستان شده و دوستان تنبل شده اند.......

منيژه رزاقی (قاصدک)

سلام استادم... (برای دنیا چه فرقی می کرد... با دخترش آمده بود!...) ويرايش عملی سنگسار!!!

تيردادنصری

یاد داشتهای من وبرزویه فرخ سیر .........در باره خواندن در زمانی - خواندن همزمانی و دریافت ماقبل سوسوری - در یافت رولان بارتی

جاده ابريشم

سلام سلام سلام جناب بذر افشان طبق معمول با ذهن غير خطی شما همراه شدم و اين بی زمانی بی کلماتی و حتی بی مکانی را حس کردم و از لذت لبريز شدم

بذرافشان به جاده ابريشم

دوست عزيز سلام من موفق نشدم وب شما را باز کنم آيا تغييری در آدرس و ... بوجود آمده است..

تيرداد نصری

با خوانش اول از (از عمارت پدرم -نيما ) در اين ادرس به روزم.