در مه كمين كرده بود. اسلحه را بالا آورد. حالا ديگر مي شد ديد. يك كلت روسي قديمي / كنده كاري روي دسته اش به تازگي روغن خورده و براق، لاي نيم متر تنظيف پيچيده شده كه نشان از قدمت آن داشت. / انگشت قاتل روي ماشه آماده بود كه سكوت را بشكند / اما نشكست!
: اين چندمين بار است كه مقتول از يك مرگ حتمي جان به در مي برد!
اما اين بار، ...  

اين بار، قاتل در يك شرايط ايده آل قرار داشت. دور از ديدرس ... اطراف محل وقوع حادثه را زير نظر گرفت. / و حتا كوچك ترين حركات مقتول را هم ارزيابي كرد. وقتي كه از همه چيز مطمئن شد، دست چپ اش را- براي چندمين بار - بعلامت رضايت چند بار در هوا تكاند!
از اينفرار، ... انگشت قاتل روي ماشه آماده بود كه سكوت را بشكند / اما نشكست!
: چقدر كشش مي دي پسر! يالا ... شايد همچين فرصتي ديگه پيش نياد!
اينهمه معطلي، باز هم بي فايده بود!
: يه فرصت كوچيك ديگه بهم بديد! ايندفعه جبران مي كنم.
اما اين بار با دفعه هات قبل فرق داشت.
براي چندمين بار قاتل از مه در آمد، / و پشت يك تير برق كمين كرد. كاملا مشرف بر منطقه. مقتول هم آمادگي داشت كه با شكستن سكوت، مثل يك مرده ي واقعي بميرد. (اگه شد واسه نشون دادن شدت فاجعه - حتا - روي خاك و خل چند تا غلت هم بزند.) از اينقرار، ... خانواده ي مقتول هم از مه بيرون آمدند. با علم و كتول سياه. همه منتظر بودند صداي شليك يك گلوله سكوت را بشكند / اما نشكست!
كارگردان زير لب زمزمه كرد؛ اين چندمين بار است كه قتل صورت نگرفت!
نقش مقابل از مه در آمد، / و با بي حوصلگي گفت؛ آدم ام بالاخره ظرفيتي داره. مگه چقدر مي شه، منتظر يك شليك نشست؟!
: آقا ؛ جاي قاتل و مقتول را عوض كنيم، شايد نتيجه بده.
: نه! اين صحنه نياز به يه  بدل كار داره!
من كه تا بحال آزارم به يه مورچه نرسيده … چطوري مي تونم خون همنوع ام رو بريزم؟!


/ 22 نظر / 34 بازدید
نمایش نظرات قبلی
جاده ابريشم

سلام سلام . . . استاد بذر افشان را عشق است . . و . . قاتلان در مه می آيند . . و . .يک فرصت کوتاه . . قاتل و مقتول را که نمی دانم چه شده احتمالا قاتل همون مقتول باشه و يا شايد بلعکس . . . . . حالا که من بروزی نوشته ام . . شما که می آييد نه؟ . . ممنون

منيژه رزاقی (قاصدک)

سلام استادم ممنون از نظر اما... (زبان روايت از داستان پيش تر است) يعنی چی؟ باز دارم گيج می خورم! با من حرف بزن استاد...

منيژه رزاقی (قاصدک)

سلام استادم ممنون از توضيحی که داديد اما همون طور که برای طلوع عزيز هم شرح دادم قصد من در اين وبلاگ داستان نويسی به شيوه معمول نيست... موردی که طلوع مطرح کرد درسته... مرز بين شعر و داستان...شاید... چيزی که من توی همين وبلاگ خودتون می بينم شايد اون چيزی نباشه که من در حال اجراش هستم... منطق داستانی گذشته، در برخوردم با لحظه های اکنونی کمکی به من نمی کنه!... می خوام از منطق داستان ٍ شايد پست مدرن (مثل شعر پست مدرن!) بدونم... چون وبلاگ روب رو تنها مرجع و پشتيبان من برای (ويرايش عملی سنگسار!!!) محسوب می شه! با من حرف بزن استاد...

منيژه رزاقی (قاصدک)

سلام استادم چیزی که مدت هاست ذهن منو مشغول کرده همين شيوه ی خنثي شدن روايتهاست... اتفاق؟... يا اجرای آن؟... ویژگی هایی که در داستان واره های شما می بینم چیزی نیست که با اصول داستانی که تا به امروز دیدم جور دربیاد... از این شیوه و روش می خوام بیشتر بدونم... یا اصلن چرا همچین رویکردی به داستان دارید؟...

سروش رهگذر

سلام: ابتدا... واقعا گاهی بعضی از نقشها نياز به ((بدلکار)) دارد و در ثانی... از نظر شما نيز بی نهايت سپاسگزارم. موفقش باشيد/

سوسن جعفری

ممنونم ...

مصطفی مردانی

همه از مرگ می ترسند من از زندگی سمج خودم! اینجا داستان به روز شد. این ترانه متن را با بغض و آه نوشتم....

جاده ابريشم

سلام مرگ که مرگ است . . . بذر افشان هم که نويسنده است . . من اينجا چه می کنم . . يادم آمد . . . آمدم بگويم به من هم سر بزن دوست بزرگ من

طلوع

سلام آقای بذرافشان عزيز با داستان ؛طعم گس خاک؛ به روزم ومنتظر نظرات ارزشمند شما.

طلوع

سلام آقای بذرافشان عزيز ممنونم که داستان رو -گرچه نصفه- خونديد.اگر نظر ديگه ای هم داشتيد با کمال ميل گوش می کنم. موفق باشيد!