زير فلش   


مرتضا نمي توانست خودش را جمع كند. مثل مار ... دائم به خودش مي پيچيد. شايد با اين مرض همه درگير شده باشند، اما اين بار فرق مي كرد. واقعا اين بار ـ كاملا ـ با قبلن ها فرق داشت.
در طول راه ـ همينطور… همراه با پيچ و تاب هاي جاده، پيچ و تاب خورد و به زمين و زمان فحش مي داد كه از بد حادثه ... سوار اتوبوس لكنده اي شدم كه نه هيجانات جاده را مي شناسد، نه دل پيجه هاي مسافر را ...
 در طول راه ـ همينطور ... به خودش نهيب مي زد و به زمين و زمان فحش و بد و بيراه مي داد: " اين راه لعنتي، اين اتوبوس لعنتي، اين ايستگاه لعنتي، …
“ هميشه همينطوره، دل پيچه هاي عجيبي كه فقط وقت كشي مي كنن تا يك سفر كوتاه و معمولي توي اين درندشت، آنقدر طولاني و مهيج بنظر بياد كه واقعا آدم از هر چه سفره ... عقش مي گيره."
تازه بايد چند تا ايستگاه را عوض كرد و اجازه ي حركت به ايستگاه بعد و بعد تر … را داشت تا رسيد به ايستگاه چندم …
" منظورت از ايستگاه چندم چيه؟ "
" خانم! شما چرا (همشيه) همه چيز را به خودتون مي گيريد! اين نحوه برخورد با مسائل، چه چيزي رو ثابت مي كنه؟ يعني مي خواهي به ديگران بگي كه بله فلاني با منه!! "
" نه! اينطورم كه دل پيجه هات ... حال و روز تو نشون مي دهند، نيست! "
“ اينهمه اتوبوس، اينهمه ايستگاه، اينهمه مسافر، اينهمه دل پيجه … ”
خلاصه؛ اتوبوس چند ايستگاه را پشت سر گذاشت تا (بالاخره) به ايستگاه شانزدهم نزديك شد. مرتضا از داخل اتوبوس اطراف و اكناف را خوب پاييد تا لااقل جايي براي سبك شدن پيدا كند. ديگر داشت چشم هايش از چشم هاي اتوبوس درشت تر مي شد كه علامت فلش توالت عمومي نظرش را جلب كرد. با پشت دست هاي مرتعش خود، چند بار چشم هاي از حدقه در آمده اش را ماليد!
" خواب مي بينم يا نه! … "
نه خواب نمي ديد. واقعا تابلويي با فلش توالت عمومي بود كه كارگران شهرداري به تازه گي پاي ايستگاه شانزدهم نصب كرده بودند تا آدم هاي بخت برگشته، زياد اذيت نشوند.
مرتضا همينطور ... دل پيجه هايش را ـ نگر ـ داشت و به هر جان كندني كه بود از جايش بلند شد و زودتر از بقيه، خودش را به در اتوبوس رساند تا بمحض توقف بپرد و دل نگراني هايش را يك گوشه خالي كند.
معلوم نبود كه مرتضا با چه سرعتي دويد. يك وقت متوجه شد كه پاي فلش توالت عمومي ايستاده و هر چه دنبال جايي براي سبك شدن گشت. بي هوده … بي هوده …
مرتضا همينطور زير فلش توالت عمومي اين پا اون پا مي كرد و نگران دل پيجه هايي بود كه … 
بوي بدي در ايستگاه شانزدهم پيچيد، طوري كه تا مسافت ها باعث آزار (همه) شده بود. اما بهر حال همه دستي، دستمالي … در بساط داشتند. در اين ميان تنها و فقط مرتضاي بخت برگشته بود كه نمي دانست دماغش را بگيرد، يا …
در همين اثنا، يك نفر از پشت درختچه هاي اطراف در آمد و با لبخند ريز و خوشمزه اي به مرتضا نزديك شد و گفت: "مي بخشيد آقا! شما در مقابل دوربين مخفي قرار گرفتيد"

لینک