کاریکاتور   

روزنامه زیر بغلم تا شده بود . ابر سر شانه هایش را تکاند کف خیابانی که تا چشم کار می کرد ایستاد زیر باران .
خودم را توی لباسم لوله کردم تا راحت تر لرزیدنم را احساس کنم . در همان حال روزنامه را باز کردم و از بخش آگهی ها چتری تهیه نمودم . باز ، آب از لب و لوچه ی سایه روشن مغازه فرو می ریخت که ایستادم ... چترم را بستم .
وارد مغازه شدم . از پشت پیشخوان داخل آینه افتادم . توی آینه یکی کاریکاتور مرا کشید .
آقا جدی باشید!
روزنامه ی تا خورده را از زیر بغلم درآوردم .دوباره ، به کاریکاتور خودم نگاه کردم .

لینک