مچ ...   

درگذشت نابهنگام شاعر تواناي تنكابن تيرداد نصري را به همه دوستان و جامعه ادبي تسليت عرض مي كنم ...

آستينم را بالا زدم عضلات پيچيده بيرون ريخت كه مچ دستم را مثل يك گردنه ي در حال پيچيدن روي ميز پهن كردم. پير مرد كه بنظر مي رسيد بيش تر منتظر ملك الموت است تا من. چين و چروك صورتش را كه خيس عرق شده بود، تكاني داد و با خونسردي آستينش را بالا زد، و آنطرف ميز ... روي صندلي ـ مقابلم ـ نشست.
نگاهي به من انداخت و نگاهي به كمر كش مچ دستم. با يك نگاه. در همان لحظه ي اول فهميد اين مچ با اين بازو و ماهيچه و عضلات بيرون ريخته تا به حال مچ خيلي ها را خابانده، و يا شكسته است، و هنوز هم حريف ميدان مي طلبد.
پير مرد كف دستش را با عرق پيشاني خيس كرد، و به آهستگي با نوك انگشتان با مچ دستم ور رفت. كمي بالا، كمي پائين، ديگر مچ دستم توي دست ضعيف و استخواني پير مرد قفل شده بود. انگار قصد داشت با ضربه كردنم در يك مبارزه ي نابرابر، انتقام مچ هاي فرو افتاده ي ديگران را از من بگيرد.
يك فشار ناگهاني، آه از نهادم بلند شد!                 
بلند شو جوون، الان مچ دست تو طوري مي بندم كه … - مبادا تكونش بدهي.
نه! مثل اين كه مي شد انتظار داشت از سنگ صدا در بيايد، و از من ابدا.
پير مرد رو به همراهانم؛ تا دو هفته تكونش ندهيد !!...

لینک