ولي او …   

آمد تا مرا تمام كند. تازه لپ هاش گل انداخته بود كه وسط گپ دوستانه نوك انگشتم يك گوشه ي دستش را لمس كرد. باور كنيد؛ قصدي نداشتم؛ طوري كه فقط نوك انگشتم (آن هم تصادفي) به يك گوشه ي دستش خورد. البته كه براي من فرق نمي كرد. ولي او …
ناگهان ـ در يك لحظه (فقط يك لحظه) بدون آن كه تكان بخورد التهاب و گرماي شديدي در تمام اندامش پراكنده شد. طوري كه شور هوس ورزي ناگهان ـ در يك لحظه (فقط يك لحظه) تمام او را فرا گرفت. تازه در حالت رها شدن از قيد و بندها بود كه ذره ذره فواره ي سرخگون حرارت از عمق وجودش به روي گونه هاي نرم و لرزانش پاشيد؛ و ناگهان ـ در يك لحظه (فقط يك لحظه)روي پوست دستش عرق نرم و ملايم شرم و نجابت يخ بسته بود.
معلوم بود كه خيلي به خودش فشار مي آورد تا احساسات و مكنونات قلبي اش را (حدالمقدور) بروز ندهد! اما مگر مي شد. مگر يك انسان (آن هم از جنس ديگر) كه در برابر اتفاقات بسيار ظريف و شكننده است تا كي مي تواند (اينهمه) خودش را كنترل كند و خم به ابرو نياورد؟! هر طوري كه بود با احتياط و آهسته سرش را نرم و يواش بالا آورد. (طوري كه من نبينم!) همزمان با بلند كردن سرش، پلك هاي مورب و پلكاني اش چند بار … باز و بسته شدن. (طوري كه مرا نمي بيند!) البته كه براي من فرق نمي كرد. و لي او …
آنقدر با وسواس و طمانينه اين حركات را انجام مي داد كه انگار براي اولين بار است كه يك نفر (آن هم از جنس ديگر) يك گوشه ي پرت افتاده ي تنش را لمس كرده باشد! شايد براي يك لحظه (فقط يك لحظه) بچگي هاش را از ياد برده بود كه (آنطور كه خيلي دوستانه لاي گپ و گفت گرم مي شد ـ خودش ـ چنان با آب و تاب تعريف مي كرد كه … ) هر ساعتي در بغل يكي آرام مي گرفت و اصلن انگار اتفاقي قرار نيست كه بيفتد! او كه (به هر حال) عادت داشت هر ساعتي (لحظه اي) در آغوش در و همسايه ها آرام بگيرد؛ ديگر چه بهانه اي داشت كه بر خلاف عادت او باشد؟! اما من، از روي صندلي ام جنب نخوردم! ولي او … نمي دانم براي چه؟ ناگهان ـ در يك لحظه (فقط يك لحظه) خودش را روي صندلي جا بجا كرد. با چشم هاي ريز و خمارش ـ دزدانه ـ نيم نگاهي به من انداخت و بعد … سكوت كرد! سكوت …
اول فكر نمي كردم آنقدر سكوتش طولاني باشد كه حتا رشته ي افكارم را گم بكنم! اما بطرز عجيبي؛ سكوتش تمام اتاق را بفكر فرو برده بود. انگار در تمام اتاق؛ ديگر زندگي وجود نداشت. دفتر، كاغذ، قلم، و چند كلمه معطل بر لب.
ديگر داشت سكوتش كش مي آمد كه حوصله ام را از اطراف ميز جمع كردم تا با چند كلمه ي معطل ـ زشت يا زيبا ـ قال قضيه را بكنم. با عجله لب هايم را با ته مانده ي آب دهن خيس كردم تا … انگار دهانم بند آمده باشد؛ بريده بريده صداي خفه و نامفهومي از ته گلويم در آمد. اين تصور من بود كه فكر مي كردم چند تا حروف نچسبيده و متناقض را كنار هم چيده ام تا بيش تر از وحشت نلرزم! شايد هم نحوه ي بيانم چندان جالب نبود كه همينطور يك ريز از دهنم كلمات زيبا پاي صندلي مي ريخت! براي گفتن و رها شدن از اين بن بست؛ خيلي به خودم فشار آوردم تا كلمات تلمبار شده را روي دايره بريزم؛ اما دريغ از يك كلمه. طوري كه من هم ترجيح دادم سكوت بكنم. من هم مثل او روبروي سكوت نشسته بودم. سرد و خاموش. باور نمي كنيد؛ تا به حال همچين نقاشي مات و بي نقشي (در طول زندگي) نديده بودم. سرد و خاموش. باور نمي كنيد؛ ديگر آنقدر سكوتش كش آمده بود كه عقربك هاي ساعت هم خسته شده بودند. و من …
{و من … بعنوان مولف نمي بايست اجازه بدهم سكوت آنقدر سرد و كشنده باشد كه باعث مرگ متن شود. انسان هاي بي مصرف (لااقل) لب تكان بدهيد! نمي خواهم اين داستان بدون من و او … ته بگيرد.)
اگر كمي واقع بين باشيد بايد بگويم كه فكر اينجاش را نكرده بودم. يعني اصلن دوست ندارم با سكوت خود به ديگران آزار برسانم! حتا به اين متن كه دارم مي نويسم! … بايد از سر سطر شروع كنيم، تا روبرو پر باشد از من، از او، و از … از هاي ديگر كه بي تاب يك كلمه اند!
من بودم يا او … نمي دانم، اما يك نفر از ما، دقيقا يك نفر از ما انگشت اشاره را بالا آورد و گفت: بله! … يك نفر از ما، يعني يك نفر از ما دو نفر، ناگهان ـ در يك لحظه (فقط يك لحظه) لبش تكان خورد؛ و از خلسه ي سنگين سكوت در آمديم.
همين يك لحظه تكان خوردن لب ها كافي بود تا خيلي چيزها را (براي هم) رو كنيم. حالا نمي دانم من بودم يا او… 
با اينهمه، ادامه ي داستان را اينطوري شروع كنيم بهتر است؛ لازم است كمي به خودت بيايي، خوب به دور و برت نگاه كن! ببين! ناگهان ـ در يك لحظه (فقط يك لحظه) اشيا و طبيعت از گردونه ي هستي ساقط شده اند. انگار دنيا غير از سكوت، ارمغان ديگري ندارد كه به دل باخته گانش هبه كند!
حالا آدمش خيلي فرق نمي كند. من! يا او! …
آنقدر كش و قوس توي اين دنياي بزرگ و ولنگار هست كه اگر يك لحظه (فقط يك لحظه) مواظب نباشي (همينطور) با سر فرو مي روي توي لجن!
البته درست نمي دانم كه اين حرف من بود يا او. ولي خب! اين سكوت، چند كلمه لازم داشت كه سرگيجه نگيريم. فرقي هم نمي كند اين حرف ها را من گفته باشم، يا او …
يك وقت مي بيني! … سكوت با نيش خندهاي شوم سراغت مي آيد و ترا تا ته شكستن هول مي دهد. طوري كه ديگر وقت نمي كني (حتا) سرت را بخاراني!البته كه براي من فرق نمي كرد، ولي او …
يادم آمد قبل از اين كه بيايد دندان هايم را با مسواك زبر و دون درشتي درست و حسابي برق انداختم تا وقتي كه دارم مي خندم رگه هاي ماسيده ي جرم سيگار روي دندانم مرا لو ندهد. آخر من از سر عادت، به همه مي گفتم چند روزي است كه سيگار را ترك كرده ام، اما هنوز اثر قشري سياه و قهوه اي رنگ سيگار روي دندانم جا خوش كرده بود. البته كه از صورت كك و مك گرفته ام مي شد فهميد كه ميل و اشتياق عجيبي به دود كردن سيگار در هواي (خصوصا) بسته دارم. خصوصا وقت هايي كه در حال مطالعه، و يا شعر گفتن، و يا داستان نوشتنم، و يا حتا در حال عاشق شدنم. احتمالا او هم مي دانست، ولي اصلن به رويم نمي آورد. و حتا گاهي كه هوس سيگار كشيدن به سرم مي زد با خونسردي فقط مي گفت: بكش!
انگار غير از اين يك كلمه، چيزي ديگري بلد نبود! هميشه گاهي كه هوس سيگار كشيدن به سرم مي زد با خونسردي فقط مي گفت: بكش!
نه اصلن فكر نكنيد كه او عقب افتاده است. اساسا اين كلمه (يعني بكش! …) نشانه ي ظرفيت بالاي او بود كه هر وقت تك زبانش جاري مي شد از شرم آبم مي كرد. احتمال دارد براي شما هم اتفاق افتاده باشد. (لطفا كمي فكر كنيد!) نمي خواهم يكباره بدون فكر كردن جواب بدهيد. حالا من از شما مي پرسم: وقتي در مقابل خانم محترمي سيگار دود مي كنيد چه حالي بهتان دست مي دهد؟ دروغ چرا؛ مطمئنا احساس راحتي نداريد! من هم همينطور …
تا يك روز كه خودم را در اتاق حبس كرده بودم. در خلوتي كه از يك رهروي پيچ در پيچ مي گذشت و تا ته دنيا ادامه داشت. انگار نه انگار كه به خودم قول داده بودم كه ديگر، هرگز، هيچوقت روبروي زني لب به سيگار نزنم. اما ايندفعه، واقعا فراموش كرده بودم كه نبايد جلوي دكه ي سيگار فروشي توقف بكنم. واقعا فراموش كرده بودم كه پيش دوستان سيگاري از فوايد سيگار و مضرات ترك سيگار دم نزنم. واقعا فراموش كرده بودم كه لكه هاي جرم ماسيده روي دندان هايم پف كرده است. تا آن روز كه توي حال خودم، تنهايي غريبي سراغم آمده بود. هر چه سعي كردم تا لااقل خودم را وسط تنهايي پيدا كنم نشد كه نشد. چيزي همچين در درونم ميل و اشتياق به سيگار را تشديد مي كرد. شديدا وسوسه شده بودم (لااقل) براي يكبار هم كه شده غربتم را ميان دود سيگار گم بكنم. بناچار از روي صندلي ام بلند شدم و يك نخ سيگار وطني از پاكت سيگار برداشتم. مشغول كبريت كشيدن بودم كه او آمد! حالا خودتان حدس بزنيد … چه اتفاقي قرار است بيفتد! باور كنيد؛ قصدي نداشتم؛ فقط نوك انگشتم ناگهان ـ در يك لحظه (فقط يك لحظه) آن هم تصادفي به يك گوشه ي دستش خورده بود. البته كه براي من فرق نمي كرد، اما او …
اصلن معني ندارد كه اينطور … عرق شرم و نجابت روبروي مان را خيس بكند!
اصلن معني ندارد همينطور … اندازه ي سر سوزن به دنيا بچسبيم.
اصلن معني ندارد همينطور … با چشم هاي باز ديوار مقابل مان را سوراخ كنيم.
اصلن معني ندارد همينطور … دست هاي يكديگر را لكه دار كنيم!
اصلن معني ندارد همينطور …
درست سينه به سينه من ايستاد. البته كه 23 سانتي كم داشت كه به شانه هايم برسد. به هر طريق، براي رسيدن به شانه هايم چارپايه را از گوشه ي اتاق برداشت و براي بزرگ شدن؛ زير پايش گذاشت. تازه قند توي دلش آب مي كرد كه بالاخره با كمي حقه و ترفند به شانه هايم رسيد. ولي اينهمه اشتياق و خوشحالي بي هوده بود. زيرا شانه هايم تكيه گاه مطمئني (حتا) براي يك لحظه (فقط يك لحظه) نبودند. او شايد نمي دانست، اما تمام قد در عرض شانه هايم ايستاد و با چشم هاي ريز و خمارش (دزدانه) مشاهده كرد كه ناگهان ـ در يك لحظه (فقط يك لحظه) شانه ي چپم را پيش آوردم. و چنان ملايم و رمانتيك با انگشتان دست راستم پوست نرم و لطيف صورتش را لمس كردم. ناگهان ـ در يك لحظه (فقط يك لحظه) لپ هايش گل انداخته بود. ديگر آرام و قرار نداشت. و من … نگران پر پر شدن گل هاي اشتياق.
بنظر شما من تا كي مي توانم اينطور نگران باشم؟!  

 

لینک