تا دور … تا دورتر …   

براي بالا رفتن از ديوار دستم را حلقه كردم. كمي بيش تر از آنچه فكر مي كردم طول كشيد تا بالاخره ديوار كوتاه آمد. اما من ...
خودم تعحب مي كنم واسه چي هنوز پاي ديوار ايستاده ام؟! و كنارم تا دور ... تا دورتر ... كسي نبود (حتا يك نفر) كه برايم حلقه ببندد.
از ترس، توي تاريكي شب اطرافم را خوب ورانداز كردم. نه! واقعا در اين درندشت، انگار زمان هم متوقف شده است! انگار ديگر زمين هيچگونه حركتي دال بر وجود جنبنده اي تا دور ... تا دورتر ... نداشت. در ميان ترس و تاريكي شب  ... ناگهان، سايه اي روي افكارم تكان خورد. دستش براي بالا كشيدنم از پا درازتر.
پنجه در پنجه، رها در وهم و خيالات ... روي ديوار خودم را جمع كردم.
سرم كه بلند شد باغ وسيعي زير پايم بالا آمد كه انبوه درخت، رديف به رديف - تا چشم كار مي كرد - تا دور...  تا دورتر ... (حتا تا آنطرف و آنطرف تر ها كه توي ترس و تاريكي شب پنهان بود) ادامه داشت. براي اين كه بيش تر از اين سرگيجه نگيرم به كمك كف دست ها چشمم را بستم.
رديف درختان باغ با قدي كشيده از هر طرف كه فكر مي كني شاخه روي شانه ي ديوار انداخته بودند. 
نمي دانستم باغ مال چه كسي است. البته خيلي هم فرق نمي كرد.
يعني مال هر كسي باشه فرق نمي كنه؟
البته كه فرقي نمي كند!
من به اندازه (فقط به اندازه) ي سهم خودم از رديف شاخه هاي تو در توي درختان نزديك تر  چيدم! در حال پائين آمدن از روي ديوار، (درست موقع پايين آمدن از روي ديوار) تازه متوجه شدم تا دور...  تا دورتر ...
انگار آدم هايي شبيه من (يعني تقريبا آدم هايي شبيه من) از ترس، توي تاريكي شب تا دور ... تا دورتر ... روي ديوار خم شده اند، و هر كس به اندازه (فقط به اندازه) ي سهم ترس و تلاشش از انبوه رديف درختان كناره هاي ديوار تا دور ... تا دورتر ... را بر داشته است!

لینک