چيزي نگفتم. فقط صندوق پستي را يادداشت كردم. رفت. يعني مي رفت و مرا هم با خودش مي برد. نگاه كردم تا خوب دور شد. خوب كه دور شد ديگر چيزي نديدم. حتا خودم را كه تا صبح وقت داشتم. خيلي وقت بود. با يك اشاره، چراغ اتاق خاموش شد. و من در افكار خودم غرق.
يادم نيست شايد از خودم پرسيدم: اون دفعه چي نوشتم؟ خيلي هم فكر كردم. راستي چي نوشتم؟ اما نه! نمي دونم! سوال بعدي بلافاصله در ذهنم نقش بست. خب اين دفعه چي بنويسم؟ حالا كه شب براي نوشتن لخت شده يك مشت كلمه توي ذهنم جمع كردم كه آفتاب لب ايوان آمد. قلم را برداشتم و با عجله نوشتم: نوشته هام از خودم عاشق ترند!
وقتي سرم را بلندكردم ساعت نه بود كه زنگ خانه در آمد.
پستچي جواب نامه ام را آورده بود!

لینک