با خودم كلنجار مي رفتم. اتاق در تاريكي مرده بود، و من در اتاق.
پرده را كشيدم تا شاهد پرت شدن شيئي كه حالا كف اسفالت افتاده، نباشم.
آمبولانس آژير كشان دور مي شد و حواسم به چراغ هاي خيابان بود كه مثل گربه اي دم تيز كرده، با چشاي برق انداخته، به من زل زده اند.
حالا چند تايي بود ؟
حاليم نشد. بيش تر از سياهي. بزار توي ذهنم بشمارم. يكي، دو تا …  
بيش تر از دل تاريكي بيرون آمدم. مي خواستم حواسم را در بياورم همه جا سياه بود. سياه.
پرده را كشيدم، آمبولانس آژير كشان دور مي شد. سه …
راننده يك نخ سيگار كنج لب گذاشت. چهار …
از سمت راست حركت كنيد. پنج …
كتم را كول كردم و با يكي شبيه ، شش …
تازه از چراغ قرمز رد شديم. هفت …
حواسم را به سرعت گير قرض داده بودم. هشت …
پارگينك ممنوع! نه …
از روي تخت بر خاستم! ده …
آقا ولم كنيد! من كه مريض نيستم!! ...
لینک