صفیه لباس های چرک را ریخت تو تشت و غرولند کنان نشست پای حوض.
مرد به این کنده گی فکر می کنه هنو بچه س. به روی خودشم نمیاره که چه گندی زده به زندگیم. ماشین لباسشویی که نیستم.  
اصلن همه ی مردها همینطورن. هیچوقت خدا بزرگ نمیشن.
حالا یکی نیس بش بگه؛ مرد حسابی، با توپ بازی که نمیشه شکم زن و بچه رو سیر کرد. اونم با این توپ پلاستیکی، ...
تو حیاط خونه!
چند تا ماهی توی حوض سرگرم بازی بودند که صفیه دروازه رو ول کرد و به شوت ... توپ در هوا چند تا تاب، تاب خورد و افتاد وسط حوض. ماهی ها دست از بازی کشیدند، و هر کدام - با وحشت - به سمت های مخالف در رفتند!
مواظب باش مرد! تمام بدنم رو نجس کردی! نمی بینی مگه؟ دارم اتا اشغالای حضرت آقا رو چنگ می زنم!
لااقل برو اون تابه رو بزار رو گاز ... یه ساعت دیگه شکمت که به قار و قور افتاد، از گشنگی ... دست تو سوراخ سمبه ها نکنی! اون وقت ...
گشنگی چیه؟ سوراخ سمبه کدومه؟ دنبال کارت ام می گردم!
نمی دونم این کارت بنزین رو - کجا - جا گذاشتم! هر چه دست تو جیب ام، تاقچه، داشبرد، اینطرف، اونطرف ... تا جاهایی که بفکرم می رسید و ...
چقده حواست پرته!
آره، همین الان همه جا رو گشتم، طوری که دیگه از گشت و گذار در حاشیه ی شهر و راه های فرعی و جاده ی خاکی خسته شدم.
اما انگار تا پارگینگ شهرداری فاصله زیادی است!  
بالاخره پس از مدت ها کلنجار رفتن با خودم از فاصله ای که بین من و کارت بنزین ام ایجاد شده بود سر در آوردم و نا خواسته، طوری که علامت رضایت در چهره ام نقش بسته باشه، لبخند نرمی کنج لب ریختم و گفتم؛ آقای کارتی، برای من صادر نکردید؟!
تازه دست چپ اش را بالا آورد و داشت لبش را با آب دهن تر می کرد که...
نه! در واقع من کارت بنزین ام رو جا گذاشتم. کجا نمی دونم؟ اما همین قدر می دونم که چقده حواسم پرته! چون که حتا واسه پارک کردن در پارگینگ شهرداری بنزین ندارم!
چند لحظه روی گفته هایم مکث کرد و کنجکاو و گاوشگرانه - مثل یک دروغ سنج - از نوک پاهام بالا اومد ...
زیر چشی قیافه ام را ور انداز کرد!
ای ... اون قدی میشه که بشه گفت؛ بله!
انگار همین چند لحظه کافی بود تا با جدا کردن دروغ و واقعیت در چهره ی خواهشگرم به کنه قضیه پی ببره!
صفیه لباس های چرک را ریخت تو تشت و غرولند کنان نشست پای حوض.
مرد به این کنده گی فکر می کنه هنو بچه س. به روی خودشم نمیاره که چه گندی زده به زندگیم. ماشین لباسشویی که نیستم.
اصلن همه ی مردها همینطورن. هیچوقت خدا بزرگ نمیشن.
حالا یکی نیس بش بگه؛ مرد حسابی، با توپ بازی که نمیشه شکم زن و بچه رو سیر کرد. اونم با این توپ پلاستیکی، ...
تو حیاط خونه!
چند تا ماهی در حوض سرگرم بازی بودند که صفیه دروازه رو ول کرد و به شوت ... توپ در هوا چند تا تاب، تاب خورد و افتاد وسط حوض. ماهی ها در جهت های مخالف سرخ شدند.
مواظب باش مرد! تمام بدنم رو نجس کردی! نمی بینی مگه؟ دارم اتا اشغالای حضرت آقا رو چنگ می زنم!
از توی حوض خودم را بیرون کشیدم. کاملن خیس و مچاله شده! کارت بنزین ام لابلای کف و چرک و پساب ... له و لورده شده بود.
نوبت من که شد دستم را بالا گرفتم، صدایم کلفت شد؛ آقا اینم کارت من.

لینک