بی هوا آمد. اطرافم شلوغ شد. هر طرف که پا گذاشتم رهایم نکرد!

چند وقت نمی دونم! چند وقت در مه صبحگاهی فرو رفتم، نمی دونم! اما همینقدر می دونم توی فرو رفتگی های صبح؛ فرو رفتگی های صبح مرطوب و آرامش دهنده؛ همینطور نسیم خنک ـ روی صورتم نشست.

نگاه آرام و معناداری به من کرد، و مثل همون نسیم صبحگاهی مرطوب و خنک آمد، نرم و آرام روی صورتم نشست. و بعد... همانطور مرطوب و آرام و نرم که آمد، رفت. و دیگر، هر چه گشتم اثری نبود. اثری از آرامش و طراوت که لااقل اطرافم را پر کند.

رفت و تنها خاطره ی شیرینی در ذهنم جا گذاشت که با یادآوری آن... تا مدت ها فکرم مشغول است.

حالا که ششدانگ حواسم را جمع می کنم و بر می گردم به روزهای خوشی که با تو داشتم، هر چه سعی می کنم آن لحظات مرطوب و روحبخش، و آنهمه خاطرات زیبا و دوست داشتنی را (فقط یک بار دیگر) لمس کنم، می بینم که نه! نه اصلن فایده نداره! اگه اون حالت، دوباره به من پا بده که بتونم یک بار دیگه روزهای خوش گذشته را (با تو) از نو داشته باشم، مطمئنا دیگه اون لذت قبلی رو نداره. تا چند لحظه (حتا بسیار کوتاه تر از چند لحظه) ... دنیا و تمام سختی ها و دشواری هاشو بدست فراموشی بسپارم.

هنوز پس از مدت ها، تنها فکرم اینه که بپذیرم توی شوربختی خودم گیر افتادم، و چاره ای غیر از تسکین دادن و تحمل دنیایی به این گر و گشادی رو ندارم. 

حالا دیگر نسخه ای در دستم بود و چند کلمه ای نظیر؛ ((این قرص ها را تهیه کن و روزی...))

دکتر مگه چیمه؟ 

 چیزیت نیست عزیز! در واقع، می شه گفت دچار یک نوع فراموشی موضعی شده ای. با مصرف این داروها احتمال داره (یعنی امیدوارم) دوباره به وضعیت اولت برگردی.

 نه! همین طوری خوبه! راحتم! لطفا برای من نسخه نپیچید!

هر جور که راحتی! اما من بعنوان یک دکتر متخصص به شما توصیه می کنم؛ با خوردن این قرص ها ـ حتا ـ می توانی راحت بخوابی و راحت تر از قبل به کارهای روزانه ات برسی.

می دونم دیونه خونه پره از آدم هایی مثل من! و حتا بد تر از من! خدا... خوشش نمی آد با دارو و دواخوری یا هر چیز دیگه ای که بقول شما امیدوار کننده است بهبودی بیابم، و این جماعت بی غل و غش را همینطوری ول کنم و بیرون قاتی یه مشت آدم های عوضی بشم!

تو واقعا قاتی کردی عزیز! خیلی هم قاتی کردی پسر! آخه پسر خوب، همه چیز در حال عوض شدنه!

نیا عوض می شه. آدم ها عوض می شن! و این دور تسلسل زنجیر وار (همینطور) ادامه داره، تا...

اینو که منم می دونم. یعنی همیشه همینطوره! دنیا عوض می شه، آدم ها عوضی تر می شن! و این دور تسلسل زنجیروار همینطور ادامه داره، تا...

تا این که تو آدم بشی!

فکر می کنی الان آدم نیستم که با این لحن توهین آمیز منو تحقیر می کنی؟

قصدم اصلن کم شمردن و یا توهین و اهانت به تو نبود. شاید اونطور که بایست نتونستم منظورم را بیان کنم. در واقع، واژه ی مناسب تری گیرم نیامد که مفهوم منو کامل بکنه. واسه همین،...

ویسا، ویسای من! تو دیگه چرا؟ تو که منو از بچگی می شناسی! یه عمر (18 سال مدت کمی نیست!...) با هم توی یک اتاق چند در چند، زیر یک سقف (که با آسمون بیرنگ خدا تزیین شده بود) زندگی کردیم. حالا تو هم فکر می کنی من دیونه ام؟! آخه کجای من به دیونه ها می خوره؟! چطوریه که خودم اصلن نمی تونم بفهمم! شاید مخیله ام عیب برداشته و قوه ی تشخیصم ضعیف شده، اما به پیر، به پیغمبر؛ من دیونه نیستم! چطوری بگم که باور کنی من دیونه نیستم!

خودتو واسه این چیزها ناراحت نکن. کی گفت تو دیونه ای؟ هر که این حرف رو زده خودش دیونه س!

و که شکر خدا... سرو مرو کنده پیشمی! اسلا و ابدا... بهت ام نمی آد چیزی از دیگران کم تر داشته باشی. شاید از بعضی جهات هم از خیلی ها که (واقعا) فکر می کنن عاقلند، پیش و بیش تر داری!

عزیز که از غم و اندوه غوغایی در دورنش بپا شده بود بدون این که کلامی به زبان بیاورد سرش را پایین انداخت و زیر لب تنها خطاب به خودش گفت: نه! من به اندازه ی خودم، یعنی اینو می دونم که من به اندازه ی یه آدم عادی می فهم! اما نمی دونم چرا (همیشه) دیگران منو نمی فهمن؟! من که از همه چی... یه چیزایی می دونم، الا از خودم...

و بعد ... با آب دهن گلویی صاف کرد و با صدای آرام و حزن آلودی رو به ویسا گفت؛ حداقل تو که بهتر از دیگرون باید این چیزها را بدونی!

می دونم! یعنی این چیزها را می دونم! اما نمی دونم چی را بایست بهتر از دیگرون بدونم!

این که من دوست دارم این جوری باشم!

عزیز؛ تو یک ور قضیه ای. یک طرف دیگه منم. تو حداقل اونطرف که منم را نمی دونی چه خبره! نمی دونی من این طرف قضیه چه عذابی می کشم. این طرف قضیه که تمام سختی و مشکلات دنیا...

درسته تمام سختی و مشکلات دنیا اون طرف جمع شده، و این ور که منم هیچی. هیچی نیست جز یک عده آدم منگول و اضافی که بدرد هیچ کاری نمی خورن، الا الافی!

اون هم تنها و فقط بخاطر اینه که اون طرفی ها (اون طرف قضیه که تویی)، واسه این که از دست آدم های منگول و اضافی مثل من خلاص بشن، محض رضای خدا این ور را شلوغ کردن! حالا من محکومم که توی این شلوغی فکر کنم. چون که من گشته مرده ی شلوغی ام! چون که من توی خونه، توی مدرسه، توی محله، توی... بچه ی شلوغ و نا آرامی بودم.

اصلن هیچ وقت خدا نخواستم آرام باشم. نخواستم با سکوت و تنهایی کنار بیایم. نخواستم تسلیم آدم های خودخواه و زورگو و متکبر بشم. نخواستم... نخواستم... نخواستم...

چرا اینهمه نفی؟ کدر. مات، سیاه، هیچ، پوچ، ... اینهمه نخواستن؟ اصلن این منفی بافی ها به شخصیت تو لطمه می زنه؟

مرا از اجتماع طرد کردن! چون که نخواستم مثل بقیه کلاه از سر دیگران بردارم تا جماعت ـ وسط سرمای زمستان ـ به کله ی طاسم نخندن! عاقبت اینهمه خواستن ها و نخواستن ها این شد که می بینی! یک عده منگول و خل وضع دوره ام کرده ان! تا رفتم به خودم بیایم دیدم که ایدل غافل، بی هوا دورم شلوغ شد.

ویسا ترجیح داد در برابر اعتراض و گلایه های عزیز سکوت بکند، و تنها با پشت ابرو کلفت کردن و در هم ریختن چهره اش شدت نگرانی اش را نشان بدهد!

خانم؛ خواهش می کنم. امروز خیلی فشار به ذهن بیمارم آمد. فعالیت ذهنی بیش از اندازه برای بیمارم خطرناکه. ایشان نیاز به استراحت دارند. 

من دوست دارم مثل همه باشم. من دوست دارم مثل خودم باشم. من دوست دارم مثل همه، مثل خودم، مثل...

اما مگه میشه. مگه میشه در دهن دور و بری ها رو بست! واسه این که غرولند دیگران رو نشنوم

قدر از خودم مایه گذاشتم! چقدر به خودم فکر نکردم! چقدر رل یه آدم مفلوک و احمق رو بازی کردم!

قدر

 

منم مثل تو. منم مثل تو. منم مثل تو زندگی رو دوست دارم. خودم رو دوست دارم. و تو را که در خیال من...

راستی دکتر؛ با چند تا دیونه میشه یک دیونه خونه ساخت؟!

ویسا با دو تا... دو تا...

نه عزیز؛ با دو تا دیونه تازه میشه یک خونه ساخت برای زندگی!

دکتر درست میگه عزیز، توی این شهر به این گر و گشادی ... از این پایین گرفته تا اون بالا بالاها - دوتا دوتا- دارند خونه می سازند برای زندگی!

پس من و تو یک قدم جلوتریم، مگه نه؟!

یه نگاه به ویسا که داشت عینک شو با گوشه ی روسری راه به راه تمیز می کرد، انداختم. یه نگاه به دکتر که تلخی لبخند تازه داشت رو کنج لبش می بست که از توی شلوغی در آمدم. دیگه اطرافم خالی شده بود.

لینک