.

ساعت دو بود. نيكمتي زير سايه ي درخت نارنج پا روي پا انداخته و انتظار مي كشيد. بوي بهار نارنج تا آن سوي پارك پيچ مي خورد و بر مي گشت.
و خيابان از هر طرف، از صداي گام هاي خسته اي دور مي شد.
اتاق در تاريكي پنهان شده بود. تنها نور مات و گمرنگي از پنجره، روي ميزي كه در ضلع چپ اتاق قرار داشت، مي خزيد. يكي از صندلي ها را كنار زدم، نشستم! ته مانده ي فنجان قهوه ام را روي ميز ريخت. يك تكه از قهوه ي روي ميز را با انگشت برداشت. اثر انگشتش را مثل يك لكه ي خاكستري مايل به شيري، بر سطح قهوه اي سوخته ي ته مانده ي قهوه ي روي ميز جا گذاشت. چند بار انگشت بر لبه ي فنجان قهوه كشيد و خط هاي نا منظم پاك شده ي انگشتش كه ديگر به سفيدي مي زد را نشانم داد.
ساعت دو بود كه بوي بهار نارنج تا آن سوي اتاق پيچيد. يك نفر كه پا روي پا انداخته و انتظار مي كشيد از روي نيمكت بلند شد.
آفا كبريت داريد؟

لینک