کاریکاتور   

روزنامه زیر بغلم تا شده بود . ابر سر شانه هایش را تکاند کف خیابانی که تا چشم کار می کرد ایستاد زیر باران .
خودم را توی لباسم لوله کردم تا راحت تر لرزیدنم را احساس کنم . در همان حال روزنامه را باز کردم و از بخش آگهی ها چتری تهیه نمودم . باز ، آب از لب و لوچه ی سایه روشن مغازه فرو می ریخت که ایستادم ... چترم را بستم .
وارد مغازه شدم . از پشت پیشخوان داخل آینه افتادم . توی آینه یکی کاریکاتور مرا کشید .
آقا جدی باشید!
روزنامه ی تا خورده را از زیر بغلم درآوردم .دوباره ، به کاریکاتور خودم نگاه کردم .

لینک
   « متاسفانه من عاشق شده ام… »   


                      

زن تمام خودش را توي آينه ريخت؛ نيمرخ، … كمي خودش را ورانداز كرد، بعد … تمام قد ايستاد. ديگر گونه هايش سرخ شده بود. تتمه ي خجالت اش را قورت داد ، ته مانده ي زيبايي اش بالا آمد.
نه! هنوز مي شود اميد وار بود!
سرش را بر گرداند … نگاه كرد، پشت سر فقط تنهايي بود؛ و مردي كه آهسته آهسته به سمت آينه آمد.
زن بهت زده برگشت، با انگشت سبابه ـ هاله اي خاكستري در فضاي خالي اتاق ترسيم كرد. بدون اين كه بخواهد و يا قدمي بردارد. در طول و عرض اتاق قدم هايش به شماره افتادند. زير دندان كلمات گنگ و نا مفهومي را خرد مي كرد؛ و مي جويد! … سپس جويده هاي كلمات گنگ و نامفهوم را تف كرد؛ روي فرش! …
حالا ديگر مرد در قاب آينه شانه به شانه ي او قرار داشت. زن در آينه؛ كمي به چهره ي خودش، و مرد ـ كه ظاهرا جوان تر بنظر مي آمد ـ متعجب خيره ماند! آينه مكثي كرد، و در يك لحظه، تمام چين و چروك هاي ناموزني را كه به صورت زن ماسيده بود؛ ـ آني … ـ پاك كرد.
صدايي بريده بريده ـ نزديك تر از نفس در سينه ـ در ازدحام و همهمه ي داخل اتاق؛ زن را كه در زلال آينه، زندگي اش را با حميد رضا قسمت كرده بود؛ به خود آورد. 
… براي بار سوم … وكيل ام …
بله!
بله! هديه ي روشني براي شادي بخشيدن به كانون گرم يك خانواده است. اين تنها، و تنها كم ترين گذشتي است؛ كه يك زن با تمام وجود تقديم مرد مي كند، و بي شك مقدمات آن؛ از قبل چيده شده و فراهم است.
…  پس، نبايد ترديد كرد . بله!
اما همان طوري كه روشني چراغ لحظه ي پاياني را تجربه مي كند، شادي هم،  ـ اگر چه از در وارد شده باشد، عاقبت از پنجره خارج خواهد شد.
اين ديگر به عهده ي خود انسان است، كه چگونه از لحظات شيرين به نفع زندگي سود ببرد. استفاده كند ـ و از آن (از لحظات شيرين) يك خاطره ي بياد ماندني بسازد.
اگه بزارن اين جماعت! خيلي چيزا را ميشه حفظ كرد.
حتي رويا را !
چون كه در مقابل شادي، غم و تاريكي وجود دارد كه تهديدي جدي براي زندگي و به تبع آن آدم ها بحساب مي آيد، و روند عادي و روزمره گي را دچار مخاطره مي كند.
اصولا در زندگي عوامل متعددي دست بكارند؛ كه اكثرا در تقابل با يگديگر عمل مي كنند. به همين دليل، زندگي انسان در جمع اضداد جريان دارد.
جنگ، يكي از آن موارد است كه اشاره شد. با اولين شليك گلوله آغاز مي شود، و چند نسل را به نابودي مي كشد.
بي ترديد  .
بي ترديد تهديدي جدي براي بشريت … 
با آغاز جنگ، حميد رضا هم طبق وظيفه، مثل بقيه عازم جبهه شد. تا از تجاوز دشمن، به خاك وطن دفاع كند. اما ذات جنگ سياهي است و ويراني، … كمتر اتفاق افتاده كسي در اين معركه قدم بگذارد؛ و سالم بر گردد.
ثمره ي سه ماه زندگي با حميد رضا بچه اي بود كه …
حالا با گذشت بيست و سه سال، براي خودش مردي شده؛ حميد رضام
رويا البته كه مرد شدن بچه ها في نفسه خوبه، اما درد سر و تبعات بعدي داره.
گمون نكنم متعرض باشه … 
با اينحال لازمه بدونه. تا خدا نكرده …
فعلا صلاح نيست چيزي بدونه. با چارتا بزرگتر موضوع رو در ميون مي زارم، ببينم نظر شون چيه؟ تا بعد … 
خودت مي دوني! فقط مواظب باش از نظر روحي لطمه اي بهش وارد نشه.
اما نه! درست ميگي لازمه باهاش يه مشورتي بكنم، ببينم مزه ي دهنش چيه!
حميد جان مي دوني، مادرت يك زن تنهاست! در واقع، اين احساس غريبي نيست كه تازه باهاش اخت شده باشم. چه جوري بگم؛ بعضي از چيزا … گفتنش واقعا سخته، يعني آدم نمي تونه كلمات مناسب واسه ش پيدا كنه، مي فهمي كه … من مجبورم!
من يك زن تنها هستم. تنهاي تنها. از زماني كه خودم را شناختم اين حس را داشتم.
الان هم …
نه! اين خيلي رمانتيكه، نياز به فرصت بيش تري دارم؛ تا كمي بيش تر فكر كنم.
مادر بگو … حرف بزن! من عميقا ـ از ته دل ـ دركت مي كنم.  
من كه توي اين دنياي به اين بزرگي به غير از تو، كسي رو ندارم. تنهاي تنهام! در واقع، اين احساس غريبي نيست كه تازه باهاش اخت شده باشم. از زماني كه خودم را شناختم اين حس را داشتم.
خدا نكنه تنها باشي، پس من چيكارم اينجا ؟
تو همه ي دنياي مني پسر! اما …
اما چي؟ به من اعتماد كن.
متاسفانه من عاشق شده ام.
اما نه! اين خيلي صريح و غير منتظره است. نمي دونم! شايد نياز به مقدمه چيني بيش تري داشته باشه، كه بچه ام … يهو هول نكنه. اون وقت من اصلا خودمو نمي بخشم.
مادر من به اندازه كافي بزرگ و قوي شده ام؛ كه بتونم در برابر مشكلات از خودم، از تو، و از… از هاي ديگر حمايت بكنم. پس، لازمه با من جدي تر باشي.
… تو فكر مي كني حميد رضات هنوز بچه اس، از عهده ي مسوليت بر نمي آد.       
نه مادر! اول يه چايي تازه دم واسه ت بريزم. بعد … آخه من براي توضيح دادن نياز به فرصت بيشتري دارم، تا بتونم اون چه كه سال ها ـ سال هاي تنهايي ـ توي دلم تلمبار شده رو بريزم بيرون. 
رويا تموم كن. آنقدر بچه رو زا براه نكن.
حميد رضا تويي؟
خوب شد اومدي، مي خواستم يه چيزي رو بهت بگم. اما قبل از اون؛ اول يه چايي تازه دم بريزم واسه ت. بعد … 
ميلي به چايي ندارم. وقت تنگه. چي مي خواستي بهم بگي؟
هميشه بدون اطلاع قبلي مي آي. مي آي … داغ منو پخش مي كني تو اتاق، تازه!
تازه قبل از اين كه خوب تماشات كنم، بدون خدا حافظي مي ري. اصلا فكر نمي كني كه من يك زن تنهام!
تنهاي تنها. در واقع، اين احساس غريبي نيست كه تازه باهاش اخت شده باشم، از زماني كه خودم را شناختم اين حس را داشتم.
اما اين دفعه با هميشه فرق داره، انگار از هميشه قشنگ تري!
حتا از اولين باري كه … 
آه! زيبا ترين لحظه هاي زندگي كه حتا گذشت زمان هم نتونست از ذهنم اثر شو پاك كنه.
يادت مي آد رويا، اون روز ها چطور بهم ابراز علاقه مي كرديم؟
مثل دو تا پرنده!
با اين كه يك زن تنهام! تنهاي تنها.  نمام لحظه ها، حرف ها، نگاه ها، مثل يك منظره ي زيبا و دوست داشتني يادم هست.
و تمام خاطرات خوشي را كه در كنار هم داشتيم.
شايد بخاطر اون سه ماه و 20 روز زندگي مشترك بود كه بيست و سه سال تنهايي را با تمام وجود به جان خريدم. به چهره ام نگاه كن، خوب نگاه كن! … خطوط مورب و كشدار سرنوشت رو مي بيني؟ اين ها نتيجه ي سال ها عشق و تنهايي يك زن تنهاست. اما …
اما چي؟
چه جوري بگم؛ بعضي از چيز ها … گفتنش واقعا سخته، يعني آدم نمي تونه كلمات مناسب واسه ش پيدا كنه، مي فهمي كه … من مجبورم!
من يك زن تنهام! تنهاي تنها. در واقع، اين احساس غريبي نيست كه تازه باهاش اخت شده باشم، از زماني كه خودم را شناختم اين حس را داشتم.
اما اين دفعه با هميشه فرق داره، انگار از هميشه قشنگ تري!
آره! اين دفعه كمي بيشتر به خودم رسيدم، واسه همين ـ يه كم ـ رو آمدم. قشنگ شدم. قشنگ تر از … آخه قراره، چه جوري بگم؛ بعضي از چيز ها …
اون چيزا چيه كه من نبايد بدونم؟ قراره چي بشه؟ رويا بهم بگو، يعني اين حق منه كه همه چي رو بدونم.
چه جوري بگم؛ بعضي از چيز ها … گفتنش واقعا سخته. يعني آدم نمي تونه كلمات مناسب واسه ش پيدا كنه، مي فهمي كه … من مجبورم!
من يك زن تنهام! تنهاي تنها. در واقع، اين احساس غريبي نيست كه تازه باهاش اخت شده باشم، از زماني كه خودم را شناختم اين حس را داشتم.
اما اين دفعه فرق داره، من اومدم. من اومدم تا تو ديگه تنها نباشي. 
هميشه بدون اطلاع قبلي مي آي. مي آي داغ منو پخش مي كني توي اتاق، تازه! …
تازه قبل از اين كه خوب تماشات كنم، بدون خدا حافظي مي ري. فكر نمي كني …
اما اين دفعه فرق داره، تا مي توني تماشام كن. چون كه اومدم براي هميشه (مثل گذشته) در كنارت بمونم!
فكر نمي كني كمي دير شده باشه، آخه من …
آخه تو چي؟      
متاسفانه من عاشق شده ام.
مگه آدم چند بار عاشق ميشه؟
خب! يك بار. اما …  اما اين دفعه با هميشه فرق داره.
خودت اينو گفتي: مگه نه؟
آره! انگار از هميشه قشنگ تري. نمي دونم از دوباره مي تونم عاشقت بشم؟!  
تو كه قلب نداري. يعني: بهم گفتن كه گلوله خورده درست به قلبت! 
آره! گلوله زوزه كشون اومد، اومد، اومد … خورد اينجا … درست وسط قلبم!
اون وقت، چند تا غلت زدم؛ مثل يه تكه گوشت قلنبه افتادم كف بيابون … نفهميدم چقدر طول كشيد. زير آفتاب تموم پيه و چربي هاي تنم آب شده بود كه اومدن (يعني ديگه برام فرقي نمي كرد) اومدن، جنازه ها را جمع كردند. تازه تو سرد خونه ـ عجب سرماي چندش آوري داشت ـ آره، تازه متوجه شدم، مردم.
قبل از مردن اصلا وقت نكردم؛ چند خط نامه برايت بنويسم كه بعد از من … تنها نباشي! در واقع دفتر و قلم دم دست نبود، بنويسم: رويا ، سلام! …
بالاخره يك روز همه تمام مي شوند. من هم. من هم كه قبل از تمام شدن … اين چند خط را برايت نوشته ام. مي بخشيد كه قلم خورده گي دارد و بد خط است. باور كن مقصر شرايط اينجا است؛ اجازه نمي دهد، كه ايده آل فكر كنم و چيز بنويسم! شايد اينجا  تنها جايي است كه همه چيز خط مي خورد و كاغذي نيست كه بي خط مانده باشد. به همين دليل. اين چند خط را در ذهنم ياد داشت كردم. تا بعد از من تنهايي به سراغت نيايد.
البته هنوز نمرده ام كه با خونم پاي نامه را امضاء كنم. اما به من گفته اند قرار است ـ به زودي ـ بميرم! به همين دليل، قول مي دهم هيچ وقت، … هيچ وقت تو را تنها نخواهم گذاشت. اي … هر وقت كه دلم مي گيرد، مي آيم! مي آيم به تو سر مي زنم. واسه همين …  
واسه همين براي پر كردن تنهايي هام، نامه ي نا نوشته ات را كه هرگز به دستم نرسيد رو بار ها و بار ها باز كردم، با تنهايي نشستم ـ آروم آروم ـ واسه دلم  مي خوندم.
سطر سطر اونو ـ كلمه به كلمه ـ از برم. مي دوني كه … جواب نامه اي كه هرگز نوشته نشد، و هرگز پست نشد، و هرگز باز نشد را در چند سطر جواب دادم. حميد رضا، سلام! … 
من يك زن تنهام! تنهاي تنها. در واقع، اين يك احساس غريبي نيست كه تازه باهاش اخت شده باشم، از زماني كه خودم را شناختم اين حس را داشتم.
چه جوري بگم؛ بعضي از چيزها … گفتنش واقعا سخته، يعني آدم نمي تونه كلمات مناسب واسه ش پيدا كنه. مي فهمي كه … من مجبورم.
الان هم …
مادر كمي هم به فكر خودت باش، از اين پوسته ي ماليخويايي در بيا. تنهايي، تنهايي، … اين تنهايي عاقبت تو را نابود مي كنه.
حميد رضا اين وقته كجا بودي مادر؟
خوب شد كه اومدي، مي خواستم يه چيزي رو بهت بگم. اما قبل از اون؛ اول يه چائي تازه دم بريزم واسه ت. بعد … 
ميلي به چايي ندارم مادر. عجله دارم فقط بگو چي ميخواستي بگي؟
يادم رفت چي مي خواستم بگم. بالكل يادم رفت. نياز به فرصت بيش تري دارم؛ تا كمي بيش تر فكر كنم!
چه جوري بگم؛ بعضي از چيز ها … گفتنش واقعا سخته، يعني آدم نمي تونه كلمات مناسب واسه ش پيدا كنه. مي فهمي كه … من مجبورم. 
من يك زن تنهام ! تنهاي تنها. در واقع اين يك احساس غريبي تيست كه تازه باهاش اخت شده باشم، از زماني كه خودم را شناختم اين حس را داشتم.
مادر مي دونم تنهايي ـ تنهايي سخته ـ مي دونم خيلي از چيز ها رو نبايد گفت: ـ يعني نميشه گفت: اما اون چيه؟ …
 اون كه آنقدر واسه ت اهميت داره، مهمه، كه حتا نفست بالا نمي آد. اون چيه؟
بابات اينجاست مثل اون وقت ها، اما اين دفعه فرق مي كنه. يعني بابات ميگه اين دفعه با هميشه فرق مي كنه، انگار از هميشه قشنگ ترم!
حتا از اولين باري كه … 
مادر تو هميشه قشنگ بودي، و همنطوري … براي هميشه قشنگي!
واسه همين بابات از دوباره عاشقم شد . نه! دوباره عاشقم شد. اما …  
اما چي؟
تنها دلخوشيم از دنيا، يك خاطره ي شيرين و بياد ماندني است؛ كه زود گذر بود. اما …
رويا تموم كن، آنقدر بچه رو زا براه نكن.
فعلا بزار با چار تا بزرگتر موضوع رو در ميون بزارم، آخه كم كم داره اتاق شلوغ مي شه.
حميد رضا من نبايد بدونه واسه چي؟ واسه چي كلمات گنگ و نامفهوم رو، زير دندون مي جويي! جويده هاي اونو تف مي كني كف اتاق …
انگار همه جا سياه ست. مگه قراره همه جا، هميشه، همين طور … تا آخر سياه بمونه؟ سياه، كدر، مات، …
اين جماعت رو كي خبر كرده! واسه چي همه سياه، كدر، مات؟ مهتاب از پشت پرده ، اندازه ي يه فانوس نور پاشيد رو تخت … سياه، كدر، مات؟ … مگه خبري …
نه! هنوزم مي شود اميد وار بود.
با چار تا بزرگتر موضوع رو در ميون گذشتم، ببينم! نظرشون چيه تا بعد … مي فهمي كه … من مجبورم.
من يك زن تنهام! تنهاي تنها. در واقع، اين احساس غريبي نيست كه تازه باهاش اخت شده باشم، از زماني كه خودم را شناختم اين حس را داشتم.
چه جوري بگم؛ بعضي از چيزها … گفتنش واقعا سخته، يعني آدم نمي تونه كلمات مناسب واسه ش پيدا كنه. مي فهمي كه … من مجبورم.
صدايي بريده بريده بريده ـ نزديك تر از نفس در سينه ـ در ازدحام و همهمه ي داخل اتاق؛ زن را كه در زلال آينه، زندگي اش را با حميد رضا قسمت كرده بود؛ به خود آورد.
… پس نبايد ترديد كرد، بله!
متاسفانه من عاشق شده ام.
يك نفر اين جا نيست، لااقل يه استكان چايي تازه دم بريزه برام!

لینک