عيد سعيد بر شما مبارک   

او هميشه به روبرو مي گفت: رو ب رو. يه وقت همينطور هوري آمد و يك بغل رو ب رو را پيش پايم ريخت و در هيبت يك آدم كار گشته، رو ب رو را ـ روبرويم ـ تشريح كرد.
" اين ور كه من نشسته ام يك رو. آن ور كه تو نشسته اي اون روي ديگر است! خلاصه جمعا اين دو تا رو مي شود رو ب رو. "
بدم نمي گفت. خلاصه جمعا براي اين كه اين دو رو (همينطور) مفت مفتكي به هم نچسبن؛ كمي خرج داشت. يا بقول اهل دل، آنقدر شيدايي مي خواهد تا به اصطلاح يه جوري فاصله را بلا فاصله گت هم انداخت. آخه يه تكه فاصله چيزي نيست كه نشه يه جوري سر همش كرد. شايد هم به كمي زمان نياز داشت تا در اين فاصله، بالاخره اين رو يا اون رو كوتاه بيان. اما فعلن همينه كه هست.
خلاصه جمعا اين فاصله، روبروي من و او … همينطور اين رو ب اون رو مي شد و اصلن گوشش بدهكار حل اين مساله نبود كه نبود. اما خب! بعضي وقت ها لازمه اين رو را به اون رو چسبوند، اون وقته كه خلاصه جمعا ديگه اين رو ب اون رو معني نداره. ولي الان ـ همين الان كه خلاصه جمعا دارم از بيانات نامتوازن او نتيجه مي گيرم تا خلاصه جمعا با شما در ميون بزارم روبرو درسته تره يا رو ب رو! راستيش خودمون مونديم! شما چطور؟
خلاصه جمعا اونقده مونديم مونديم مونديم … تا او از رو ب رو بلند شد يه راست اومد خلاصه جمعا يه چيزاش چسبيد به اين رو! البته نمي خوام مثل بقيه، (اون هايي كه چيزي تو كله ي پوكيده شون نيست!) همه چي رو مصادره به مطلوب بكنم و توي اين هاگير و واگير راي دادگاه و هيت منصفه به نفع من تموم بشه. واقعا او از رو ب رو بلند شد يه راست اومد، اومد، اومد … خلاصه جمعا يه چيزاش چسبيد به اين رو! خلاصه جمعا اونوقت كه خودتون با چشم خودتون اين چيزاش رو ببينيد؛ عملا بهتون ثابت مي شه كه روبرو درست تره يا رو ب رو!
حالا از او خواهش مي كنم اجالتن بدون قر و قميش، خلاصه جمعا از اون رو بلند شه يه راست بياد بچسبه به اين رو، تا عملا ثابت بشه كه خلاصه جمعا روبرو درست تره يا رو ب رو!
يالا چقده لفتش مي دي. مگه دو قدم برداشتن، چقده راهه كه اينهمه ناز و كرشمه لازم داشته باشه؟!
" تو هم كه عينهو ملا لغتي ها گير دادي به اين يك كلمه، ـ كه چي؟! گيريم كه رو ب رو ـ روبروت نيست! خب! اينهمه جار و جنجال واسه چيه؟ "
جار جنجال چيه عزيز! ما داريم به اين طريق روي يكي از معادلات كمر شكن سر و كله مي زنيم. تازه بخش اعظمش پس از پيدا كردن پاسخ درسته كه قراره بعد از …
" خب! مساله ي به اين كوتاهي اينهمه فلسفه چيني نداره كه بخواهي از اين طريق خودتو اثبات بكني. "
اين بحث و جدل بين او و من همينطور ادامه داشت تا اين كه دوتايي رسيديم به نقطه ي پرت و نامعلومي كه هيچ كدام مان حرف نداشتيم كه حتا يواشكي تحويل حضار بدهيم. در همين وقت بود كه از ميان جمع يكي كه معلوم بود زودتر از موعد مقرر از شكم ننه ش افتاده پاي لگن، بعلامت اعتراض بلند شد و با حالتي عجيب آمرانه دو لت لبش را وا كرد و گفت: " بنظر من از يك جهت هر دو تاتون درست مي گين، اما نكته اينجاست ـ صحيح يا غلط ـ اين معركه گيري چه كمكي به جمع (يعني ما) مي كنه؟ "
هر چه دست كردم توي جيب هام سكه اي، اسكناسي، چيزي كه يه خرده جنبه ي كمك داشته باشه در بيارم، بي هوده بود. زيرا از توي هر جيبي كه دستم در آمد تراول بود و اسكناس درشت تر.
او هم رو كرد به من و گفت: " من هم مثل تو، متاسفانه … از توي هر جيبي كه دستم در آمد چيزي نداشتم غير از تراول و اسكناس درشت تر. "
بناچار من و او در مقام پاسخ گفتيم: " آقا از جمع نمي شه بريد، اما شما يه وقت ديگه بيايد! يه وقت كه بتونيم لااقل اندك كمك خردي بكنيم تا ديگه جيك كسي در نياد! "
اما من همينطور … در روبرو مانده بودم كه او از رو ب رو آمد.! خلاصه جمعا با هزار فس و چس آنچنان به هم چسبيديم كه انگار … يه وقت با سر و صداي جمعيت به خودمان آمديم كه دنبال كار ناتمام تا رو ب رو؛ مي بخشيد تا روبرو رفتيم و برگشتيم!
اما اين آمد و شدها چيزي را عوض نكرد. در عوض قرار شد بساط معركه گيري را جاي ديگري پهن كنيم كه ديگر مزاحم نداشته باشيم.
 

لینک