7 داستان کوتاه کوتاه   

1

سیب از درخت افتاد و... پاییز کشف شد!...

 

2

رودخانه سد را بغل کرد، - و غرق شد!...

 

3

جمعه، زنگ مدرسه را زدند و...

 

4

آدم، کنار آرزو مُرد و!!!...

 

5

قفنوس، در آشیانه ی کلاغ خاکستر نشین شد و...!!!

 

6

باد، لب ابر را بوسید و باران...

 

7

حادثه، به جاده ها حمله کرد و...

 

 

لینک
   7 داستان کوتاه کوتاه   

 

1

پنجره را ببند. دریا تشنه است!...

 

 

 

2

سیب از درخت افتاد و... پاییز کشف شد!...

 

 

 

3

مهتاب، از حضور سپیده مرخص شد و...

 

 

 

4

پرستو در امتداد خط کشم

آشیانه ساخت!...

 

 

 

5

لب ها... سکوت را تحریم کردند و...!

 

 

 

6

پشت این دیوار... احسان می کنند.

تو هم بکن

احسان کردن مگه بده!...

 

 

 

7

این من نیست... که الان رفت!...

 

 

 

 

لینک
   دو تا ماهی   

 

 

خیلی از اون زمون ها گذشته. آخرین بار ـ آره؛ آخرین باری ـ که تو را دیدم، چند سال پیشترک ... توی زمستونی که حتا برف هم حوصله ی باریدن نداشت. آمد. آمد کرکره ی مغازه ی پدر (که ماهی ها از بس تکان نخوردن خشک شده بودن) را پائین کشید. کر کر کر ...

کتاب مدرسه را همینطور محکم زیر بغل ریخته بود. از خط عابر پیاده - تازه - رد شده نشده صدای ترمز ماشین تمام خیابان را قرمز کرد. با سر و تنی زخمی و خون آلود بلند شد که به ناظم مدرسه نشون بده.

آره آقا! اینه عاقبت درس خوندن.

ناظم مدرسه که وضع نابسامان تو را دید فکرکرد واسه دعوا و کتک کاری ... بچه ها این ریختی کردنت. تا جا داشت با ترکه افتاد به جان نقاطی که خون چکه چکه نمی چکید و می چکید!

اون وقت یادمه کتاب مدرسه را همینطور محکم زیر بغل ریخته بودی، و ظرف غذا را یکنفر (نمی دونم کی ...) به دستت داد. سمت مغازه ... دوان دوان می رفتی و اصلن پشت سرت را هم نگاه نکردی تا مرا که مثل یه سایه در تعقیبت بودم را ببینی.

کتاب مدرسه را همینطور محکم زیر بغل ریخته بود، و ظرف غذا را یکنفر(آخرم معلوم نشد کی ... بود) به دستش داد. از خط عابر پیاده - تازه - رد شده نشده صدای ترمز ماشین تمام خیابان را قرمز کرد. با سر و تنی زخمی و خون آلود بلند شد به پدرش نشون بده.

آره بابا! اینه عاقبت ناهار خوردن.

پدرت که تو را خونین و مالین دید به هوای شیطنت و بچگی همچین سیلی آبداری زیر گوشت نواخت که عقب عقب افتادی روی طبق ماهی ها.

ماهی ها که ماه ها و هفته ها از بس تکان نخوردن خشک شده بودن. به محض پرت شدنت روی طبق ها ... ماهی ها از فرصت استفاده کرده بهت حمله ور شدن. در عرض چند دقیقه  - فقط چند دقیقه -  چنان تمیزت کردن که انگار اصلن اتفاقی نیفتاده است.

ولی مزه ی شور و بوی تند ماهی از سر و روی تو پائین می آمد. پائین می آمد و تو خوشحال بودی. خوشحال از این که دیگر ماهی شده ای - سرخ. و فکر می کردی برای نفس کشیدن هم شده بایست به سمت آب ((یعنی رود، یعنی دریا،)) رفت. اما خون بود. فقط خون ... از نقاطی که چکه چکه نمی چکید و می چکید. هنوز چکه چکه خون بود که از تمام وجودت می چکید و نمی چکید روی طبق ماهی ها...

ماهی ها که تا آن روز خون نریخته بودن که ببینند چقدر سرخ! به خیال این که آب است، آب ... دسته جمعی به آب زدن. در عرض چند دقیقه ـ فقط چند دقیقه ـ همه ی ماهی ها قرمز شدن. مثل خود تو، از بس که تکان نخوردی خشک شده بودی. خشک. توی زمستونی که خونت را چکه چکه می مکید و همینطور برف می بارید. برف.

و تو دیگر حال بلند شدن نداشتی. انگار که مثل ماهی ها خشکت زده باشد دیگر هرگز - حتا - تکان نخوری!

همینطور با خودت می رفتی. همینطور برای خودت می رفتی. دوان دوان رفتی و اصلن پشت سرت را هم نگاه نکردی تا مرا که مثل یه سایه در تعقیبت بودم را ببینی.

این که امسال چند سال از آن زمستون گذشته نمی دونم! اما همینقدر می دونم که اقوام و دوستان بر سر مزار جفت مان آمده ان، و برف که همینطور می بارد. شور! خشک! سرخ!

روی سنگ قبر نوشته شده: دو تا ماهی با سر و تنی خونین و مالین ... زخم یک ترکه، اثر یک سیلی، و صدای ترمز یک ماشین در این مکان خاک شده است. و برف که همبنطور می بارد. شور! خشک! سرخ!

 

 

 

 

 

لینک
       

 

با تمام وجود پا روی پدال گذاشت و همچنان فشار داد. (منظور پدال گاز است اشتباه نگیرید!) اما بی هوده ...

روی بریده گی جاده اثری از خط ترمز نماند. از هر طرف انحراف و پیچش جاده ای پیش آمد و ماشین را به سمت نامعلومی کشید که فاصله ی جاده تا پرتگاه (زیر فشار) گم شده بود! اما همچنان پا روی پدال، و دست ها با تمام نیرویی که در بازوان داشت؛ غربیلک ماشین را محکم چسبیدند.

چند لحظه طول کشید ...

حالا بایست ته ی دره دنبال تکه پاره هایی گشت که ـ تا همین چند لحظه ی پیش ـ تلاش داشت از خطر سقوط جلوگیری کند.  

هر کس از میان تکه پاره های بجا مانده از ماشین، برای روز مبادا تکه ای برداشت و برای راننده صلیب کشید!...

 

 

 

 

لینک
       

 

باران دفترم را گشود. چند قطره اشک روی صفحه ی سپید ریخت.
روی هر قطره اشک ـ پای صفحه ی سپید ـ
چشم هام تا مدت ها خیره ماند!
دیگه چی می شه نوشت؟!
هیچی


لینک
       

صفیه لباس های چرک را ریخت تو تشت و غرولند کنان نشست پای حوض.
مرد به این کنده گی فکر می کنه هنو بچه س. به روی خودشم نمیاره که چه گندی زده به زندگیم. ماشین لباسشویی که نیستم.  
اصلن همه ی مردها همینطورن. هیچوقت خدا بزرگ نمیشن.
حالا یکی نیس بش بگه؛ مرد حسابی، با توپ بازی که نمیشه شکم زن و بچه رو سیر کرد. اونم با این توپ پلاستیکی، ...
تو حیاط خونه!
چند تا ماهی توی حوض سرگرم بازی بودند که صفیه دروازه رو ول کرد و به شوت ... توپ در هوا چند تا تاب، تاب خورد و افتاد وسط حوض. ماهی ها دست از بازی کشیدند، و هر کدام - با وحشت - به سمت های مخالف در رفتند!
مواظب باش مرد! تمام بدنم رو نجس کردی! نمی بینی مگه؟ دارم اتا اشغالای حضرت آقا رو چنگ می زنم!
لااقل برو اون تابه رو بزار رو گاز ... یه ساعت دیگه شکمت که به قار و قور افتاد، از گشنگی ... دست تو سوراخ سمبه ها نکنی! اون وقت ...
گشنگی چیه؟ سوراخ سمبه کدومه؟ دنبال کارت ام می گردم!
نمی دونم این کارت بنزین رو - کجا - جا گذاشتم! هر چه دست تو جیب ام، تاقچه، داشبرد، اینطرف، اونطرف ... تا جاهایی که بفکرم می رسید و ...
چقده حواست پرته!
آره، همین الان همه جا رو گشتم، طوری که دیگه از گشت و گذار در حاشیه ی شهر و راه های فرعی و جاده ی خاکی خسته شدم.
اما انگار تا پارگینگ شهرداری فاصله زیادی است!  
بالاخره پس از مدت ها کلنجار رفتن با خودم از فاصله ای که بین من و کارت بنزین ام ایجاد شده بود سر در آوردم و نا خواسته، طوری که علامت رضایت در چهره ام نقش بسته باشه، لبخند نرمی کنج لب ریختم و گفتم؛ آقای کارتی، برای من صادر نکردید؟!
تازه دست چپ اش را بالا آورد و داشت لبش را با آب دهن تر می کرد که...
نه! در واقع من کارت بنزین ام رو جا گذاشتم. کجا نمی دونم؟ اما همین قدر می دونم که چقده حواسم پرته! چون که حتا واسه پارک کردن در پارگینگ شهرداری بنزین ندارم!
چند لحظه روی گفته هایم مکث کرد و کنجکاو و گاوشگرانه - مثل یک دروغ سنج - از نوک پاهام بالا اومد ...
زیر چشی قیافه ام را ور انداز کرد!
ای ... اون قدی میشه که بشه گفت؛ بله!
انگار همین چند لحظه کافی بود تا با جدا کردن دروغ و واقعیت در چهره ی خواهشگرم به کنه قضیه پی ببره!
صفیه لباس های چرک را ریخت تو تشت و غرولند کنان نشست پای حوض.
مرد به این کنده گی فکر می کنه هنو بچه س. به روی خودشم نمیاره که چه گندی زده به زندگیم. ماشین لباسشویی که نیستم.
اصلن همه ی مردها همینطورن. هیچوقت خدا بزرگ نمیشن.
حالا یکی نیس بش بگه؛ مرد حسابی، با توپ بازی که نمیشه شکم زن و بچه رو سیر کرد. اونم با این توپ پلاستیکی، ...
تو حیاط خونه!
چند تا ماهی در حوض سرگرم بازی بودند که صفیه دروازه رو ول کرد و به شوت ... توپ در هوا چند تا تاب، تاب خورد و افتاد وسط حوض. ماهی ها در جهت های مخالف سرخ شدند.
مواظب باش مرد! تمام بدنم رو نجس کردی! نمی بینی مگه؟ دارم اتا اشغالای حضرت آقا رو چنگ می زنم!
از توی حوض خودم را بیرون کشیدم. کاملن خیس و مچاله شده! کارت بنزین ام لابلای کف و چرک و پساب ... له و لورده شده بود.
نوبت من که شد دستم را بالا گرفتم، صدایم کلفت شد؛ آقا اینم کارت من.

لینک
       

بی هوا آمد. اطرافم شلوغ شد. هر طرف که پا گذاشتم رهایم نکرد!

چند وقت نمی دونم! چند وقت در مه صبحگاهی فرو رفتم، نمی دونم! اما همینقدر می دونم توی فرو رفتگی های صبح؛ فرو رفتگی های صبح مرطوب و آرامش دهنده؛ همینطور نسیم خنک ـ روی صورتم نشست.

نگاه آرام و معناداری به من کرد، و مثل همون نسیم صبحگاهی مرطوب و خنک آمد، نرم و آرام روی صورتم نشست. و بعد... همانطور مرطوب و آرام و نرم که آمد، رفت. و دیگر، هر چه گشتم اثری نبود. اثری از آرامش و طراوت که لااقل اطرافم را پر کند.

رفت و تنها خاطره ی شیرینی در ذهنم جا گذاشت که با یادآوری آن... تا مدت ها فکرم مشغول است.

حالا که ششدانگ حواسم را جمع می کنم و بر می گردم به روزهای خوشی که با تو داشتم، هر چه سعی می کنم آن لحظات مرطوب و روحبخش، و آنهمه خاطرات زیبا و دوست داشتنی را (فقط یک بار دیگر) لمس کنم، می بینم که نه! نه اصلن فایده نداره! اگه اون حالت، دوباره به من پا بده که بتونم یک بار دیگه روزهای خوش گذشته را (با تو) از نو داشته باشم، مطمئنا دیگه اون لذت قبلی رو نداره. تا چند لحظه (حتا بسیار کوتاه تر از چند لحظه) ... دنیا و تمام سختی ها و دشواری هاشو بدست فراموشی بسپارم.

هنوز پس از مدت ها، تنها فکرم اینه که بپذیرم توی شوربختی خودم گیر افتادم، و چاره ای غیر از تسکین دادن و تحمل دنیایی به این گر و گشادی رو ندارم. 

حالا دیگر نسخه ای در دستم بود و چند کلمه ای نظیر؛ ((این قرص ها را تهیه کن و روزی...))

دکتر مگه چیمه؟ 

 چیزیت نیست عزیز! در واقع، می شه گفت دچار یک نوع فراموشی موضعی شده ای. با مصرف این داروها احتمال داره (یعنی امیدوارم) دوباره به وضعیت اولت برگردی.

 نه! همین طوری خوبه! راحتم! لطفا برای من نسخه نپیچید!

هر جور که راحتی! اما من بعنوان یک دکتر متخصص به شما توصیه می کنم؛ با خوردن این قرص ها ـ حتا ـ می توانی راحت بخوابی و راحت تر از قبل به کارهای روزانه ات برسی.

می دونم دیونه خونه پره از آدم هایی مثل من! و حتا بد تر از من! خدا... خوشش نمی آد با دارو و دواخوری یا هر چیز دیگه ای که بقول شما امیدوار کننده است بهبودی بیابم، و این جماعت بی غل و غش را همینطوری ول کنم و بیرون قاتی یه مشت آدم های عوضی بشم!

تو واقعا قاتی کردی عزیز! خیلی هم قاتی کردی پسر! آخه پسر خوب، همه چیز در حال عوض شدنه!

نیا عوض می شه. آدم ها عوض می شن! و این دور تسلسل زنجیر وار (همینطور) ادامه داره، تا...

اینو که منم می دونم. یعنی همیشه همینطوره! دنیا عوض می شه، آدم ها عوضی تر می شن! و این دور تسلسل زنجیروار همینطور ادامه داره، تا...

تا این که تو آدم بشی!

فکر می کنی الان آدم نیستم که با این لحن توهین آمیز منو تحقیر می کنی؟

قصدم اصلن کم شمردن و یا توهین و اهانت به تو نبود. شاید اونطور که بایست نتونستم منظورم را بیان کنم. در واقع، واژه ی مناسب تری گیرم نیامد که مفهوم منو کامل بکنه. واسه همین،...

ویسا، ویسای من! تو دیگه چرا؟ تو که منو از بچگی می شناسی! یه عمر (18 سال مدت کمی نیست!...) با هم توی یک اتاق چند در چند، زیر یک سقف (که با آسمون بیرنگ خدا تزیین شده بود) زندگی کردیم. حالا تو هم فکر می کنی من دیونه ام؟! آخه کجای من به دیونه ها می خوره؟! چطوریه که خودم اصلن نمی تونم بفهمم! شاید مخیله ام عیب برداشته و قوه ی تشخیصم ضعیف شده، اما به پیر، به پیغمبر؛ من دیونه نیستم! چطوری بگم که باور کنی من دیونه نیستم!

خودتو واسه این چیزها ناراحت نکن. کی گفت تو دیونه ای؟ هر که این حرف رو زده خودش دیونه س!

و که شکر خدا... سرو مرو کنده پیشمی! اسلا و ابدا... بهت ام نمی آد چیزی از دیگران کم تر داشته باشی. شاید از بعضی جهات هم از خیلی ها که (واقعا) فکر می کنن عاقلند، پیش و بیش تر داری!

عزیز که از غم و اندوه غوغایی در دورنش بپا شده بود بدون این که کلامی به زبان بیاورد سرش را پایین انداخت و زیر لب تنها خطاب به خودش گفت: نه! من به اندازه ی خودم، یعنی اینو می دونم که من به اندازه ی یه آدم عادی می فهم! اما نمی دونم چرا (همیشه) دیگران منو نمی فهمن؟! من که از همه چی... یه چیزایی می دونم، الا از خودم...

و بعد ... با آب دهن گلویی صاف کرد و با صدای آرام و حزن آلودی رو به ویسا گفت؛ حداقل تو که بهتر از دیگرون باید این چیزها را بدونی!

می دونم! یعنی این چیزها را می دونم! اما نمی دونم چی را بایست بهتر از دیگرون بدونم!

این که من دوست دارم این جوری باشم!

عزیز؛ تو یک ور قضیه ای. یک طرف دیگه منم. تو حداقل اونطرف که منم را نمی دونی چه خبره! نمی دونی من این طرف قضیه چه عذابی می کشم. این طرف قضیه که تمام سختی و مشکلات دنیا...

درسته تمام سختی و مشکلات دنیا اون طرف جمع شده، و این ور که منم هیچی. هیچی نیست جز یک عده آدم منگول و اضافی که بدرد هیچ کاری نمی خورن، الا الافی!

اون هم تنها و فقط بخاطر اینه که اون طرفی ها (اون طرف قضیه که تویی)، واسه این که از دست آدم های منگول و اضافی مثل من خلاص بشن، محض رضای خدا این ور را شلوغ کردن! حالا من محکومم که توی این شلوغی فکر کنم. چون که من گشته مرده ی شلوغی ام! چون که من توی خونه، توی مدرسه، توی محله، توی... بچه ی شلوغ و نا آرامی بودم.

اصلن هیچ وقت خدا نخواستم آرام باشم. نخواستم با سکوت و تنهایی کنار بیایم. نخواستم تسلیم آدم های خودخواه و زورگو و متکبر بشم. نخواستم... نخواستم... نخواستم...

چرا اینهمه نفی؟ کدر. مات، سیاه، هیچ، پوچ، ... اینهمه نخواستن؟ اصلن این منفی بافی ها به شخصیت تو لطمه می زنه؟

مرا از اجتماع طرد کردن! چون که نخواستم مثل بقیه کلاه از سر دیگران بردارم تا جماعت ـ وسط سرمای زمستان ـ به کله ی طاسم نخندن! عاقبت اینهمه خواستن ها و نخواستن ها این شد که می بینی! یک عده منگول و خل وضع دوره ام کرده ان! تا رفتم به خودم بیایم دیدم که ایدل غافل، بی هوا دورم شلوغ شد.

ویسا ترجیح داد در برابر اعتراض و گلایه های عزیز سکوت بکند، و تنها با پشت ابرو کلفت کردن و در هم ریختن چهره اش شدت نگرانی اش را نشان بدهد!

خانم؛ خواهش می کنم. امروز خیلی فشار به ذهن بیمارم آمد. فعالیت ذهنی بیش از اندازه برای بیمارم خطرناکه. ایشان نیاز به استراحت دارند. 

من دوست دارم مثل همه باشم. من دوست دارم مثل خودم باشم. من دوست دارم مثل همه، مثل خودم، مثل...

اما مگه میشه. مگه میشه در دهن دور و بری ها رو بست! واسه این که غرولند دیگران رو نشنوم

قدر از خودم مایه گذاشتم! چقدر به خودم فکر نکردم! چقدر رل یه آدم مفلوک و احمق رو بازی کردم!

قدر

 

منم مثل تو. منم مثل تو. منم مثل تو زندگی رو دوست دارم. خودم رو دوست دارم. و تو را که در خیال من...

راستی دکتر؛ با چند تا دیونه میشه یک دیونه خونه ساخت؟!

ویسا با دو تا... دو تا...

نه عزیز؛ با دو تا دیونه تازه میشه یک خونه ساخت برای زندگی!

دکتر درست میگه عزیز، توی این شهر به این گر و گشادی ... از این پایین گرفته تا اون بالا بالاها - دوتا دوتا- دارند خونه می سازند برای زندگی!

پس من و تو یک قدم جلوتریم، مگه نه؟!

یه نگاه به ویسا که داشت عینک شو با گوشه ی روسری راه به راه تمیز می کرد، انداختم. یه نگاه به دکتر که تلخی لبخند تازه داشت رو کنج لبش می بست که از توی شلوغی در آمدم. دیگه اطرافم خالی شده بود.

لینک
       

در مه كمين كرده بود. اسلحه را بالا آورد. حالا ديگر مي شد ديد. يك كلت روسي قديمي / كنده كاري روي دسته اش به تازگي روغن خورده و براق، لاي نيم متر تنظيف پيچيده شده كه نشان از قدمت آن داشت. / انگشت قاتل روي ماشه آماده بود كه سكوت را بشكند / اما نشكست!
: اين چندمين بار است كه مقتول از يك مرگ حتمي جان به در مي برد!
اما اين بار، ...  

اين بار، قاتل در يك شرايط ايده آل قرار داشت. دور از ديدرس ... اطراف محل وقوع حادثه را زير نظر گرفت. / و حتا كوچك ترين حركات مقتول را هم ارزيابي كرد. وقتي كه از همه چيز مطمئن شد، دست چپ اش را- براي چندمين بار - بعلامت رضايت چند بار در هوا تكاند!
از اينفرار، ... انگشت قاتل روي ماشه آماده بود كه سكوت را بشكند / اما نشكست!
: چقدر كشش مي دي پسر! يالا ... شايد همچين فرصتي ديگه پيش نياد!
اينهمه معطلي، باز هم بي فايده بود!
: يه فرصت كوچيك ديگه بهم بديد! ايندفعه جبران مي كنم.
اما اين بار با دفعه هات قبل فرق داشت.
براي چندمين بار قاتل از مه در آمد، / و پشت يك تير برق كمين كرد. كاملا مشرف بر منطقه. مقتول هم آمادگي داشت كه با شكستن سكوت، مثل يك مرده ي واقعي بميرد. (اگه شد واسه نشون دادن شدت فاجعه - حتا - روي خاك و خل چند تا غلت هم بزند.) از اينقرار، ... خانواده ي مقتول هم از مه بيرون آمدند. با علم و كتول سياه. همه منتظر بودند صداي شليك يك گلوله سكوت را بشكند / اما نشكست!
كارگردان زير لب زمزمه كرد؛ اين چندمين بار است كه قتل صورت نگرفت!
نقش مقابل از مه در آمد، / و با بي حوصلگي گفت؛ آدم ام بالاخره ظرفيتي داره. مگه چقدر مي شه، منتظر يك شليك نشست؟!
: آقا ؛ جاي قاتل و مقتول را عوض كنيم، شايد نتيجه بده.
: نه! اين صحنه نياز به يه  بدل كار داره!
من كه تا بحال آزارم به يه مورچه نرسيده … چطوري مي تونم خون همنوع ام رو بريزم؟!


لینک
   مچ ...   

درگذشت نابهنگام شاعر تواناي تنكابن تيرداد نصري را به همه دوستان و جامعه ادبي تسليت عرض مي كنم ...

آستينم را بالا زدم عضلات پيچيده بيرون ريخت كه مچ دستم را مثل يك گردنه ي در حال پيچيدن روي ميز پهن كردم. پير مرد كه بنظر مي رسيد بيش تر منتظر ملك الموت است تا من. چين و چروك صورتش را كه خيس عرق شده بود، تكاني داد و با خونسردي آستينش را بالا زد، و آنطرف ميز ... روي صندلي ـ مقابلم ـ نشست.
نگاهي به من انداخت و نگاهي به كمر كش مچ دستم. با يك نگاه. در همان لحظه ي اول فهميد اين مچ با اين بازو و ماهيچه و عضلات بيرون ريخته تا به حال مچ خيلي ها را خابانده، و يا شكسته است، و هنوز هم حريف ميدان مي طلبد.
پير مرد كف دستش را با عرق پيشاني خيس كرد، و به آهستگي با نوك انگشتان با مچ دستم ور رفت. كمي بالا، كمي پائين، ديگر مچ دستم توي دست ضعيف و استخواني پير مرد قفل شده بود. انگار قصد داشت با ضربه كردنم در يك مبارزه ي نابرابر، انتقام مچ هاي فرو افتاده ي ديگران را از من بگيرد.
يك فشار ناگهاني، آه از نهادم بلند شد!                 
بلند شو جوون، الان مچ دست تو طوري مي بندم كه … - مبادا تكونش بدهي.
نه! مثل اين كه مي شد انتظار داشت از سنگ صدا در بيايد، و از من ابدا.
پير مرد رو به همراهانم؛ تا دو هفته تكونش ندهيد !!...

لینک
   تا دور … تا دورتر …   

براي بالا رفتن از ديوار دستم را حلقه كردم. كمي بيش تر از آنچه فكر مي كردم طول كشيد تا بالاخره ديوار كوتاه آمد. اما من ...
خودم تعحب مي كنم واسه چي هنوز پاي ديوار ايستاده ام؟! و كنارم تا دور ... تا دورتر ... كسي نبود (حتا يك نفر) كه برايم حلقه ببندد.
از ترس، توي تاريكي شب اطرافم را خوب ورانداز كردم. نه! واقعا در اين درندشت، انگار زمان هم متوقف شده است! انگار ديگر زمين هيچگونه حركتي دال بر وجود جنبنده اي تا دور ... تا دورتر ... نداشت. در ميان ترس و تاريكي شب  ... ناگهان، سايه اي روي افكارم تكان خورد. دستش براي بالا كشيدنم از پا درازتر.
پنجه در پنجه، رها در وهم و خيالات ... روي ديوار خودم را جمع كردم.
سرم كه بلند شد باغ وسيعي زير پايم بالا آمد كه انبوه درخت، رديف به رديف - تا چشم كار مي كرد - تا دور...  تا دورتر ... (حتا تا آنطرف و آنطرف تر ها كه توي ترس و تاريكي شب پنهان بود) ادامه داشت. براي اين كه بيش تر از اين سرگيجه نگيرم به كمك كف دست ها چشمم را بستم.
رديف درختان باغ با قدي كشيده از هر طرف كه فكر مي كني شاخه روي شانه ي ديوار انداخته بودند. 
نمي دانستم باغ مال چه كسي است. البته خيلي هم فرق نمي كرد.
يعني مال هر كسي باشه فرق نمي كنه؟
البته كه فرقي نمي كند!
من به اندازه (فقط به اندازه) ي سهم خودم از رديف شاخه هاي تو در توي درختان نزديك تر  چيدم! در حال پائين آمدن از روي ديوار، (درست موقع پايين آمدن از روي ديوار) تازه متوجه شدم تا دور...  تا دورتر ...
انگار آدم هايي شبيه من (يعني تقريبا آدم هايي شبيه من) از ترس، توي تاريكي شب تا دور ... تا دورتر ... روي ديوار خم شده اند، و هر كس به اندازه (فقط به اندازه) ي سهم ترس و تلاشش از انبوه رديف درختان كناره هاي ديوار تا دور ... تا دورتر ... را بر داشته است!

لینک